بیدار باش غافله ای می زند جرس


و مانند تمام این سال ها، تمام این شب های ممتد

امشب تمام آرزویم این است که تمام آرزویت باشم



نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Happy Birthday, Eric Carle – کرم خیلی خیلی خیلی گرسنه



Today is the 80th birthday of artist Eric Carle, the beloved author and illustrator of numerous picture books for children, including The Very Hungry Caterpillar. More than 29 million copies of the picture book have been sold worldwide since it was first published 40 years ago

The Eric Carle Museum of Picture Book Art has a special exhibition in honor of Carle’s 80th birthday and the Caterpillar’s anniversary


نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

اینکه می فهمم چقدر احمقم!

آدم باید خیلی خیلی خوش خیال باشد که تا این همه ی عمرش ، بخواهد و واقعن این اعتقاد را داشته باشد که پول چیز مهمی نیست و بعد در این خوش خیالی خودش هی دست و پا بزند و کم کم بیفتد سر لج و بعد که بفهمد دستش خالی خالی ست ، به غلط کردن بیفتد و دنبال پول باشد اما برگردند و به اش بگویند ، تا به حال کجا بودی، این شده وضعیت من در این لحظه.



هیچ وقت دوست نداشتم این اعتقادم را فراموش کنم ، چون در واقع مساله خیلی درونی تر از یک پایبندی التزامی بود ، یک چیزهایی شبیه همه چیز برای من بود ، اما واقعن حالا می فهمم که پول حتی می تواند همه چیز زندگی باشد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

ورگ -دوستان و چای

ورگ بهتر از من شرح حال می گوید

بنابراین فقط نقل قول می کنم که
:



دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.



دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.



دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی

پ.ن:هوای این روزهای من بد شده است

پ.ن: داشتم اینباکس تکانی می کردم که این را دوباره خواندم و هر چقدر گشتم توی ورگ نتوانستم لینک مطلبش را پیدا کنم ، برای همین کپی اش کردم این جا

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

زندگی خنده دار

امشب توی این زندگی خنده دار یه قدم به جلو برداشتم.

امشب توی این زندگی خنده دار حس کردم می تونم روزهایی که بوی تنهایی می ده رو تحمل کنم

امشب توی این زندگی خنده دار ، امید رو پیدا کردم که باز مثل سالهای پیش دستش رو آورد جلو که بگیرمش

امشب توی این زندگی خنده دار فهمیدم که نباید برای زندگیم به کسی گوش بدم و بهتره که راه خودم رو برم و مقصر همه ی مشکلاتم تا امروز همین من ِ ضعیفه

امشب توی این زندگی خنده دار فهمیدم که باید به این همه خنده داریش خندید

همین

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »



در من سقوط می کند انگار

چیزی شبیه تمشک رسیده

از میان خارهای به هم تنیده

روی شنزار های سبک در باد



در من تکرار می کند کسی

باد را

و انحنای آب را

که موج می شود روی ساحل من



در من می درخشد

چیزی شبیه لبخندهای نورانی

وقتی که از روزن در

یک خط نور تابیده بود روی لبخند تو


نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

سقوط من


از سایه ها می افتم و یادم نمی رود که آفتاب بود ، اگر چه ابر گردن اش را گرو گذاشته بود برای سایه ای ، برای ستاره ای، برای شادی دوباره ای .

دغدغه داشت ، اگرچه بغض اقتدا کرده بود به اتفاق و اتفاق تمامی نداشت از صفحه ی روزهای تکراری . آسمان صداقتش را گل داده بود به باغچه و خورشید تلالو اش را لالایی کرده بود برای خواب شرجی ظهرهای داغ دریایی ساحل.

من دست هایش را فرو برده بود که خودش را داغ کند ، توی تن داغ شن های طلایی ، تنبیه شود برای تکرار بغض و فریاد و تشنگی خیال اش که جان نداشت برای سر دادن سرود آزادی


نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

فراموشی بزرگ برای گلدان کوچک

چهارمین روز فاجعه را پشت سر می گذارم، در حالی که بغض دارم و بغضم نه از روی برد و باخت و خس و خاشاک گفتن و کتک زدن و کتک خوردن دوستان و کشت و کشتار و … ، که بغض لعنتی برای ساده لوحی خودم و آدم هایی مثل من است که چشم های شان دنیا را جور دیگری می بیند و اینقدر بدبخت بوده اند که مهم ترین قسمت تقدیرشان گندترین نقطه زمین است که بوی تعفن می دهد.

این که می گویم بوی تعفن نه به خاطر دولت و ملت و … است که برای دردهایی ست که دارم، که برای خاطره های بدی ست که از این خاک لعنتی دارم ، که برای دردی ست که هیچ وقت نگذاشت احساس نعلق کنم به جایی که شور موسیقی اش یادم بیاورد که وطنم است ، حالا چرایش بماند به کودکی و نوجوانی و درد هایش و بغض هایش که امروز گلوله شده توی سینه ام و نمی گذارد نفس بکشم و هر وقت یک بیماری در جامعه می دود این درد من عود می کند و یادم می آورد که روزهایی بود که…

عدم تعلقم به این خاک را این جا نمی گویم، این جا فریاد نمی زنم ، که روزهای پیش ، یا حداقل همین یک سال پیش توی همین وبلاگ فریادش زده بودم ، که سال ها پیش توی روزنامه فریادش زده بودم و این روزها توی نقاشی هایم…

نمی خواهم بگویم خاص هستم ، نه اصلن این طور نیست ، شاید خیلی هم ضعیف تر و معمولی تر از یک آدم معمولی باشم که دنبال زندگی خودش است ، فقط همیشه یک بدی داشتم و آن هم اين که بعضی آدم ها می توانند هر جا که باشند ریشه هایشان را بدوانند توی آن سرزمین و زندگی کنند و شاد و سرمست باشند، بعضی آدم ها بالاجبار ریشه هایشان را در سرزمینی که هستند می دوانند و سعی می کنند به سختی و هر چند ضعیف گل دهند، بعضی از آدم ها تا می آیند ریشه بدوانند توی خاکشان ، زرد و خشکیده می شوند و می پوسند ، بعضی آدم ها می توانند توی خاکی که به آن احساس تعلق می کنند راضی زندگی کنند و وطن داشته باشند ، اما من تقریبن شبیه هیچ کدام از این ها نیستم ، من جز هیچ کدام از این آدم های بالا نیستم ، متاسفانه من یک گلدان دارم که هر جا هم که بروم با خودم می برمش و توی گلدان من پر است از چیزهایی که با آن ها راحتم و پر از فکرهایی که دوست شان دارم ، پر از عقایدم ، آدم هایی که با آن ها راحتم ، کتاب هایی که دوست دارم، موسیقی ای که از آن لذت می برم، دینی که به آن ایمان دارم و تنها ارثیه اش برای من یک ظاهر نبوده و به آن آنطور که دوست دارم و می دانم درست است و به من آرامش می دهد عمل می کنم.

دفعات زیادی بود که خواستم ، گلدانم را بشکنم ، بروم روی همین خاک با مردم هم خاک شوم، هم وطن شوم، ولی نشد ، هر بار که گلدان ام را شکستم دست هایم خشک شد ، خودم را گم کردم ، دنیایم اینقدر بزرگ و کثیف شد که نتوانستم تحمل کنم ، هر کدام از تارهای ریشه ام به یک طرف رفتند ، بعضی گل هایم بزرگ شد و نیم دیگرم خشکید ، بعضی برگ هایم شبیه چیزهای دیگر شد و ساقه ام یادش رفت که باید بایستد.

اینکه آدم اینقدر دنیایش بسته باشد خوب نیست ، اینکه آدم اینقدر درد هایش بزرگ باشد خوب نیست ، اما یک چیز برای من خوب است که تکلیفم با آن چیزی که هستم و می خواهم روشن است ، و باید یادم بماند آنقدر ضعیف هستم که نباید هیچ وقت به کسی اجازه دهم به گلدانم نزدیک شود ، یا خودم دست به شکستن گلدانم بزنم و به نظرم این خوب است که آدم تکلیفش با خودش مشخص باشد.

امروز فقط یک چیز خواستم ، که کاش بشود همه چیز زودتر تمام شود ، من روزهای خوب خودم را می خواهم ، روزهایی که نگرانی های آزار دهنده نباشد ، روزهایی که دلهره های مداوم ام نباشد که کی در خانه ام را باز می کنی و می آیی، می خواهم این روزها تمام شود و باز بنشینیم و در مورد همه ی چیزهای خوب مان حرف بزنیم، دوست دارم این روزها تمام شود و من دوباره یادم بیاید دوست داشتنم را از همه چیزهای دنیا بیشتر دوست دارم، دوست دارم آن روز که بیاید و من دچار یک فراموشی بزرگ شوم و یادم برود که روزهایی در زندگی مان بود که درهای خانه ام را نمی گشودی که بیایی و بخندی و دوستت داشته باشم.








* مرا ببخش برای این همه دلتنگی

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

رنگ های تو

من رنگ های تو را دوست دارم

زندگی خوش به حالش می شود هروقت

تو آبی می پوشی و من

قدم هایم را صورتی بر می دارم

هر وقت مسافری زیر باران قدم می زند

و من چترم را با او قسمت می کنم

وقتی تو مسافر می شوی

و دست هایم چتر باران خورده ای

که منتظر آفتاب داغ تن توست.

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی صدای پایی

توی خیال خواب آلود شب های تاریک کوچه های یک شهر می پیچد

و عطر تن اش از زیر پنجره اتاقم رد میشود

خوابم را با خودش می برد

وقتی تو ، رویای خیال خواب آلود کوچه می شوی

و من محو عطر تن تو

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی راننده ی آخرین اتوبوس شهر

اتوبوس صورتی اش را توی خوابگاه اتوبوس ها می خواباند

تو آرام و روشن توی تاریکی شب تمام شهر خیالم را سفر می کنی

و یک جفت ، کفش های زرد کودکی را که توی اتوبوس جا مانده

توی خیال من می چرخانی

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی کودکم

کفش های زرد و کوچک و گلدارش را در دست های تو می بیند

زرد کوچک را که می پوشد

تلو تلو خوران پابه پای تو می دود

و دست هایت را می گیرد.

من رنگ های تو را دوست دارم

وقتی سبز می پوشی

انگشت هایت جوانه می زنند

و شکوفه های سپید گونه هایم را نوازش می کنی

من رنگ های تو را دوست دارم

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی تو باشی

وقتی همه ی رنگ های زندگی من تو باشی

زندگی خوش به حالش می شود

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

کمبود

نمی دونم، این منم که دارم روز به روز ضعیف تر می شم ، یا این روزهای منن که دارن روز به روز سرد تر می شن. امروز (جمعه) یکی از بدترین روزهای زندگیم بود، دچار مصیبت شدم، دچار تنهایی ممتد، دچار سردی ممتد، دچار تفاوت احمقانه ام با دنیا، دچار درد های متفاوت از دنیا ، دچار بغض، دچار صدای گرفته، دچار اشک، دچار دوری، دچار بی ارزشی، دچار حسرت های مداوم، دچار روزهای بد ، دچار خواب های بد ، دچار جای خالی، دچار بی توجهی، دچار کمبود ، دچار این خانه و کتاب ها و نقاشی ها و درس ها و جملات خالی از آدم ، من از این دنیای خالی و تنها می ترسم، حرف زدن را فراموش کرده ام، انگشت هایم نقش زبان را بازی می کنند، زبانم توی دهن گیر می کند که هیچ نگوید، من حالم خوب نیست…کاش کسی بداند

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »