مرداد نیلوفری

این که چرا حاجی لک لک این جا نوشته ام.

+ جمعه رفته بودیم انزلی ، روز خوبی نبود ، یعنی اصلن خوب نبود ، توی ماشین طه داشت در مورد مردن حرف می زد و اینکه خودش و دوست هایش هر کدام دوست دارند چطور بمیرند و در چه حادثه ای و با چه کیفیتی!

از اینکه به مرگ فکر کنم زیاد خوشم نمی آید ، راستش می ترسم ، اما آن لحظه حس کردم دوست داشتنی ترین راه برای مردن من این است که سوار یک ماشین با سرعت خدا ، خودم را پرت کنم توی دریا ، از روی پل بزرگ انزلی و امیدوارم هیچ وقت از آب نگیرندم ، مثل ماهی ، کنار حواصیل ها ، کنار لنگر کشتی ها ، بمانم و از زندگی ام لذت ببرم. زندگی ام را همان جا زیر آب دوست داشته باشم…

—————————————————————————

و کاش آن روز هوا آفتابی باشد ، یک روز آفتابی انزلی ،مرداد باشد، اوایل مرداد که لی لی های آبی ، صورتی شان را توی مرداب پخش کرده باشند.

پ.ن : دلم برای روزهای خوبم تنگ شده.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »