رنگ های تو

من رنگ های تو را دوست دارم

زندگی خوش به حالش می شود هروقت

تو آبی می پوشی و من

قدم هایم را صورتی بر می دارم

هر وقت مسافری زیر باران قدم می زند

و من چترم را با او قسمت می کنم

وقتی تو مسافر می شوی

و دست هایم چتر باران خورده ای

که منتظر آفتاب داغ تن توست.

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی صدای پایی

توی خیال خواب آلود شب های تاریک کوچه های یک شهر می پیچد

و عطر تن اش از زیر پنجره اتاقم رد میشود

خوابم را با خودش می برد

وقتی تو ، رویای خیال خواب آلود کوچه می شوی

و من محو عطر تن تو

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی راننده ی آخرین اتوبوس شهر

اتوبوس صورتی اش را توی خوابگاه اتوبوس ها می خواباند

تو آرام و روشن توی تاریکی شب تمام شهر خیالم را سفر می کنی

و یک جفت ، کفش های زرد کودکی را که توی اتوبوس جا مانده

توی خیال من می چرخانی

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی کودکم

کفش های زرد و کوچک و گلدارش را در دست های تو می بیند

زرد کوچک را که می پوشد

تلو تلو خوران پابه پای تو می دود

و دست هایت را می گیرد.

من رنگ های تو را دوست دارم

وقتی سبز می پوشی

انگشت هایت جوانه می زنند

و شکوفه های سپید گونه هایم را نوازش می کنی

من رنگ های تو را دوست دارم

زندگی خوش به حالش می شود

وقتی تو باشی

وقتی همه ی رنگ های زندگی من تو باشی

زندگی خوش به حالش می شود

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

کمبود

نمی دونم، این منم که دارم روز به روز ضعیف تر می شم ، یا این روزهای منن که دارن روز به روز سرد تر می شن. امروز (جمعه) یکی از بدترین روزهای زندگیم بود، دچار مصیبت شدم، دچار تنهایی ممتد، دچار سردی ممتد، دچار تفاوت احمقانه ام با دنیا، دچار درد های متفاوت از دنیا ، دچار بغض، دچار صدای گرفته، دچار اشک، دچار دوری، دچار بی ارزشی، دچار حسرت های مداوم، دچار روزهای بد ، دچار خواب های بد ، دچار جای خالی، دچار بی توجهی، دچار کمبود ، دچار این خانه و کتاب ها و نقاشی ها و درس ها و جملات خالی از آدم ، من از این دنیای خالی و تنها می ترسم، حرف زدن را فراموش کرده ام، انگشت هایم نقش زبان را بازی می کنند، زبانم توی دهن گیر می کند که هیچ نگوید، من حالم خوب نیست…کاش کسی بداند

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »