آرزو نوشت



یک آرزو

امشب که نمی دونم چرا برق رفت ؛ توی تاریکی مطلق داشتم به آرزوهام فکر می کردم، اینکه چه آرزویی دارم و اینکه دلم می خواد کدوم آرزوم برآورده شه…

و اما بزرگترین آرزویی که هیچ وقت توی بچگی تجربش نکردم اما توی فیلم ها و کارتون ها اکثر بچه ها اونو تجربه می کنن و توی واقعیت هم شاید ، اینه که جلوی یه در واستم و بهم بگن چشات و ببند و بعد…

قیییییییییژ قیییییییژ

صدای باز شدن در تو گوشم بپیچه و آروم یه نسیم خنک بیاد توی صورتم بخوره ، بعد همه ی اینا بگن آروم آروم برو تو و یه قدم که برداشتم در پشت سرم ببندم و ببینم توی یه دنیای تازه و خوب و بکر هستم با تو ، تو هستی و تو ، دلم می خواد همه ی این سال ها و اتفاقات خوب و بدش و بدش و بدش رو اینطوری تموم کنم و همه چیز از اول شروع بشه، با تو همه چیز از اول شروع بشه.




یک واقعیت

امروز بعد از اون تعطیلات لعنتی که تموم شد ، این چهار تا نقاشی کوچولو رو بردم و اسکن کردم و اون خانونی که داشت اسکن می کرد گفت چقدر خوشگلن و کلی بهم اعتماد به نفس داد! حالا اگه می تونی حدس بزن این نقاشی ها برای چه کسی هستن؟! هوووم؟



یک واقعیت دیگر

بالاخره بعد از فراز و نشیب های بسیار ورژن جدید » آدم و حوا » رو با متریال و مدیوم جدید دارم شروع می کنم ، تا حالاش که خوب بوده ، اما از اونجایی که فعلن یک کم کارای مهمتری دارم تا چند هفته دیگه ، این پروژه خیلی خیلی کند پیش میره ، اما تموم میشه!



خودم بشنوم بهتر است

بعضی سن ها هستند که باید توی شان اتفاقات خوبی برای آدم بیفتد ، اتفاقاتی که توی هیچ سن دیگری شاید نباشد! بیست وپنج سالگی – و – چهل سالگی ! از اولین ِ این سن های من 12 روز می گذره ، باید دو کار کنم ، دو کار مهم ، کارهایی که فقط و فقط برای تو و خودم مهم باشد. اولی اش را که می دانی ، دوست داشتن توست که می دانم و باید بیشتر و بیشتر باشد و دومی اش…


نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »