برای با تو بودن ، همین بهانه کافی ست

نشستم و با خودم فکر کردم، تقریبن برای تمام روزهای تولد در این سال ها دست نوشته ای دارم که سال های گذشته پایش به دنیای مجازی باز شده و توی وبلاگ هایم کم و بیش می شود رد پای این تولد ها را پیدا کرد، تمام این سال ها از خودم ناراضی بودم، مخصوصن سال 86 ، سال فاجعه های پیاپی.

اینکه آدم تولدش توی بهار باشد و روز های اول سال این خوبی را دارد که مبدا تاریخ شخصی اش با همه ی تقویم ها همخوانی خوبی دارد و می تواند شروع کند با بهار ، با فصل نو، گرچه شروع امسال اصلن خوب نبود ، گرچه این روزها معلق بودم و هستم ، گرچه جای خودم را در بازی زندگی نمی دانم ، اما از یک چیز مطمئنم ، آن هم یک حس خوب و یک آغوش گرم و دو دست که محکم ترین ستون های دنیا برای من هستند . از این حس خوب که استوار است و دوستش دارم لذت می برم ، بیست و چهار سالگی قشنگی داشتم ، بر خلاف دو سال قبلش که همه چیز برایم به انتها رسیده بود ، بیست و چهار سالگی ام را دوست دارم ، ساده بود ، برنامه داشتم برایش و برنامه های ساده ، کوچک ، قابل انجام و خیلی هاشان را انجام دادم ، خیلی هاشان در حال انجام است ، سعی کردم آرام زندگی کنم ، راحت زندگی کنم و تمام این سال ، تمام این روزها ، همه ی اتکایم به کسی بود که واقعن بود ، واقعن بود و این بودن به من انرژی داد . بیست و چهارسالگی ام را دوست داشتم و امروز تمام شد ، بیست و چهارسالگی ام فرصت خوبی بود که یک نقطه بگذارم ته خیلی از کارهایی که تمامشان نکرده بودم.برای همه ی این ها تا همیشه دنیا از تو ممنونم ، اینکه کمکم می کنی ، اینکه برایم مایه آرامشی ، این که کنار هستی.

می خواهم بنویسم ، دوست دارم بیست و پنج سالگی ام هم کنار تو باشد ، همینطور خوب و آرام و دوست داشتنی ، دوست دارم دست هایت را داشته باشم ، دوست دارم زندگی ام را با تو داشته باشم ، دوست دارم امشب در آغوشت متولد شوم ، دوست دارم بیست و پنج سالگی ام را توی دست های تو بزرگ کنم ، کنار تو و تو باشی و تو و تنها تو و یک آسمان لبخند و یک دریا دوست داشتن.

تو فرشته منی ، فرشته مهربان و ملایم من که شیطنت چشم هایش را دوست دارم ، تو آبی و پهناوری، یادت باشد تو آبی و پهناوری ، تا همیشه ، توی ذهن من.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

تولد

امروز تولدم بود.

دوستان خوبی دارم، که این روز هم مثل بقیه روزها کنارم بودند ، تنهایم نگذاشتند و از همه مهمتر عشقی که کاش امروز می توانستم دست هایش را حس کنم ، بود ، کنارم بود ، اما دست هایش را کم داشتم.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

تو این جا بودی



نداشتن تو مرگ است ، مرگ ممتد ، مثل تنهایی ممتد ، اما به جای عطر کاج های ساحل و شرجی دریا که توی شن ها می پیچد و بعد به مشام می رسد ، بوی تن تازه ماهی ای را دارد که چند قدمی موج ها پر پر زده و چشم هایش را دوخته به آسمان.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

صدو هشتاد و هشت





جهنم

تحویل سال جهنمی

درست مثل بیرون پریدن و جان دادن ماهی قرمز ِتنگ ِبلور لحظه ی تحویل سال



+به طور مسخره ای 188اُمین پست بلاگ در سال 88 است! از این تقارن های مسخره بدم میاد.


نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

نمودار گردش کار مجوز صدور پیاده رو سازی!



امروز که بنابر عادت هر ساله ، نزدیک خانه تکانی های زمستانی برای شروع سال نو ، آرشیو عکس ها را مرتب می کردم، به این عکس بر خوردم که فکر کنم اوایل دی ماه در نمایشگاه صدمین سالگرد تاسیس شهرداری رشت گرفتم .

عکس زیر را از یکی از کتابچه های آماده شده در مورد نمودارهای گردش کار در شهرداری گرفتم . فقط به روابط درهم بر هم و به هم ریختگی روند کار برای گرفتن یک مجوز نگاه کنید!

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

تماشای باد

از دیروز خواستم بنویسم و نشد، خیلی عجیب بود، شبیه لحظه تحویل سال ِ بچگی ها که یک دفعه یک چیز توی دل آدم تکان می خورد ، شاید عجیب تر از آن ، اصلن تمرکزی برای نوشتن ندارم، یک جور دلشوره شیرین ، یک جور هراس ، یک جور دوست داشتن، نمی دانم دقیقن چطور باید توصیفش کنم ، روز هایم را مرور می کنم ، خاطراتی که از این روز ها دارم، ثانیه های خوب ، بد ، دوست داشتنی ، خسته کننده و مهم تر از همه آرامشی که دویده توی زندگی ام که نمی شود با هیچ چیز دیگری عوض اش کرد.

پرنده ها

به تماشاي بادها رفتند

شكوفه ها

به تماشاي آب هاي سپيد

و یاد مهر تو

ای مهربان تر از خورشید

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

ذهن درد – 1

بعضی آدم ها ذاتن بد بخت هستند، نه شانس درست و حسابی توی زندگی دارند و نه تعقل و تدبیری که آن ها را از گودال های زندگی بیرون بکشد.

این آدم ها همیشه تحت فشارند، با همه چیز مثل یک بحران رفتار می کنند، از آدم های اطرافشان می ترسند ، چون به هیچ وجه نمی توانند مختصات این آدم ها را توی زندگی شان پیدا کنند و اگر بنا به اتفاق مختصات کسانی را توی زندگیشان پیدا کنند ، همیشه هراس دارند که این فرد از جایش تکان بخورد ، برای همین خودشان را راکد می کنند ، مبادا این فرد از جایش تکان بخورد.

ساکن کردن خودشان میشود ابتدای تعفن شان ، کم کم می گندند و آن آدم هایی که نباید مختصاتشان تغییر می کرد ، جای شان عوض می شود…

اینقدر چه چه کنم چه کنم می کنند ، که عاقبتشان می شود درماندگی و افسردگی

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »