آزادی . بیان

امروز به این عکس ، که در واقع جلد یکی از شماره های مجله نیویورکر است برخورد کردم و یک لحظه جدا از جهت گیری های سیاسی و اجتماعی و… شاید با ربط و بی ربط به شهروند امروز که توقیف شده فکر کردم و این مجله نیویورکر.

به سطح مطالب شان کاری ندارم که در سطح هم هستند یا نه ، یا…، اما جالب این جاست که هر دو این ها مجله هستند که دقیقا یکی این جا و یکی آن طرف دنیا منتشر می شود، توی هر دو این ها مطالب سیاسی هم نوشته می شود اما متاسفانه آزادی بیان شان از این جای دنیا تا آن جا زمین تا آسمان با هم فرق دارد. یکی همچنان همه چیز را زیر سوال می برد – به حق یا نا حق – و آن دیگری دیگر مجالی برای زیر ذره بین بردن ندارد به اتهام تشویش اذهان… شاید هم همه ی این ها بازی های سیاسی باشد… اما خوش به حال مردمانی که آزادی بیان را حس می کنند.

فقط یک لحظه تصور کن که اگر یک همچین تصویری در مورد دو رقیب روی جلد شهروند امروز چاپ می شد.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

نشخوار

پدر و مادر هایی که بچه های خودشون رو از دیدن زیبایی های طبیعت و شگفتی های دنیا منع می کنند و در عوض بچه هاشون رو به کتاب ارجاع می دن برای دیدن این زیبایی ها و شگفتی ها ، بچه هاشون رو ترغیب به نشخوار اون چیزی می کنند که قبلن دیگران با چشم هاشون دیدن و ثبت کردن و بالا آوردن.

ارزش کتاب تو جای خودش برای آموزش و پرورش آدم گرچه خیلی بالاست، اما لمس اون چیزی که وجود داره هر چند هم هزینه بر باشه یا زمان بر ، هیچ وقت نمی تونه با کتاب جبران بشه. مخصوصا در مورد تاریخ، طبیعت، فرهنگ ، مردم شناسی و علومی که مرتبط با زندگی انسانی در گذر زمان هست ، باید همراه با خوندن کتاب لمس هم بشن. در این موارد و علوم کتاب تنها نقش یک نظری رو داره که بشه با اون چیز هایی که خودمون بنا به سطح درکمون بهش رسیدیم، مقایسه و تجزیه و تحلیل کنیم.

من هنوز توی کتاب هام دنبال کویر و کوه و فرهنگ و زبان و انسان می گردم، هنوز توی کتاب ها می خونم و بزرگترین آرزوم اینه که بتونم حداقل اون چیز هایی رو که خوندم تا حدی حس کنم.

متاسفانه منم مثه خیلی از بچه ها هیچ وقت برای خانوادم بزرگ نمی شم و انگاری حالا حالا ها مجبورم نشخوار کنم اندیشه دیگران رو ، حتی همین دریایی که نزدیکمون هست، کنار من، چرا نمی تونم لمسش کنم؟ چرا نمی تونم کشفش کنم؟ فقط به این دلیل ساده که هنوز توی نگاه خانواده م یک بچه هستم که نمی تونه و نباید های زیادی براش وجود داره.

این موضوع رو مخصوصن پدر و مادرهایی که فاصله سنی شون از بچه هاشون بیشتره باید بیشتر مورد توجه خودشون قرار بدن ، که تنها تعریف از اون چیزی که خودشون دیدن در زمان جوونی یا نوجوونی شون برای بچه کافی نیست، این بچه هم نه حالا بیشتر ولی حداقل به اندازه خود شما حق داره ببینه و لذت ببره.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

14 آبان

– امشب دلم نمی خواست چیزی بنویسم، اما نمی دانم چرا گاهی روز ها بد جور قلقلکم می دهند که بنویس…نه اینکه آدم مهمی باشم و بخواهم برای روزگار ناز کنم ، نه… حوصله اش نبود و دلخوشی اش هم، نزدیک 14 آبان هستم ، یعنی الان در ساعت های ابتدایی 14 آبان هستم، نمی دانم اصلن باید در مورد این روز چیزی بگویم یا نه بگذارمش که باشد و هر سال توی تقویم خودنمایی کند.

– باز هم سر درد های مکرر و لعنتی شروع شده، یک روز حالم خوب بود ببین چه شد باز

– امروز یک ساعت جلسه توجیهی نیاز به ازدواج در جامعه ایران داشتم، کلی خنده دار بود وقتی خانوم های شوهردار از زندگی هایشان می گفتند، کلی ترسیدم!

کارل مارکس از قول هگل نقل می کند که تاریخ دوبار تکرار می شود ، بار اول تراژدی و دیگر بار کمدی! اینکه چقدر این جمله را درست گرفته ام یا ترجمه فارسی اش درست بوده یا… نمی دانم، اما اگر اینطور باشد ، واقعن مضحک است که ما نصف روز های سال برای تراژدی هایی که جای تامل دارد ، نمایش های کمدی اجرا می کنیم، حالا کاری ندارم که این تراژدی ها در زمان وقوع اش درست بوده یا غلط…

– امروز دیدم که دارد روی بوم با آکریلیک کار می کند، خیلی وقت است درست و حسابی نقاشی نکشیده ام.

– این روز ها دلم یک پیراهن چهارخانه قرمز می خواهد، از این پیراهن هایی که تنگ است و تا سر زانو . از این چهارخانه های قرمز و سرمه ای پشمی! چقدر خیالش گرم است

این روز ها از زندگی ام می ترسم، خیلی همه چیز بی ثبات است

– فضای کلاسم را دوست دارم، حال آدم را خوب می کند ، جاها و کارهایی که بهشان علاقه دارم حالم را خوب می کند

-بالاخره شال گردنم در حال تمام شدن است! یک شال گردن صورتی و بنفش و به قول آن خانوم پیر توی کاموا فروشی » گولی»…دوست اش دارم، کاموا بافتن همچنان حس خوبی به من می دهد



نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

تو سری خور

– کافه نشینی را دوست ندارم، اما بعضی وقت ها ، چای نوشیدن خیلی خوب است توی یک کافه که نیمکت داشته باشد به جای صندلی! می توانی روی نیمکت هایش لم بدهد و فکر کنی و دوست بداری و دوست داشته شوی و از همه مهمتر چای بنوشی

– امروز از آن روزهایی بود که خیلی همه چیز خوب بود، کلی ذهنم و روحم عوض شد! باید هر چند وقت یک بار اینطور ذهنم را بتکانم.

امروز فهمیدم که آدم ها ممکن است نظرشان در مورد خیلی چیز ها عوض شود، از چیزی یا کسی انتظاری داشته باشند و بعد ببیند که تصورشان اشتباه بوده، امروز که بعد از مدت ها رفتم دانشکده حس کردم که دیگر دوستش ندارم، نه دانشگاه را نه دانشکده را، هر روز که می گذرد بیشتر حس می کنم که آن چهار سال لعنتی بد جور تلف کرد. با خودم فکر کردم که هیچ وقت دوست ندارم به آن محیط برگردم، چون همه اش به من یک کاغذ داد که مثل بقیه نام و ها و لقب ها به من بگوید تو مهندسی و دیگر هیچ… اما نکته جالب ماجرا این است که هیچ وقت در هیچ کجای زندگیم عقب گرد را دوست نداشتم، شاید از بزرگ شدنم بترسم اما هیچ وقت دوست ندارم کوچک شوم و به سال ها قبل برگردم ، چون هیچ وقت در لحظه لحظه زندگی ام چیزی به جز اضطراب وجود نداشته، دسته ای که ساخته و پرداخته دست اطرافیانم و شاید لجبازی های خودم باشد و اما مهمترینش که اکثر ترس هایم به آن بر می گردد ، بی فکری های یک دسته آدم است که خودشان را متولی همه چیز می دانند و می گویند تو خفه شو بشین و ما کار می کنیم چون متولی هستیم و قانون و همه چیز دست ماست!

واقعن آدم باید خیلی کوته فکر باشد . امروز داشتم با خودم فکر می کردم که بچه های نسل ما ، چقدر عذاب کشیده اند، کودکی شان که افتاده بود توی جنگ و خانواده ها هم که بند را به آب داده بودند و هی بچه پشت سر هم ردیف کردند ، دلیلش را هم هر چه قدر فکر می کنم ، نمی توانم به جنگ و تولید نیرو ! ربط دهم، بعدش هم که قحطی و کوپن و صف و صف و صف و کلی منت روی سرمان، بعد زلزله و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر ، مدرسه های شلوغ به خاطر جمعیت زیاد ، کنکور عذاب آور به خاطر جمعیت زیاد، کمبود کار و عدم اشتغال زایی به خاطر جمعیت زیاد و این نسل ، یعنی متولدین 5-6 سال اول دهه ی شصت ، انگار باید که تا آخر عمر مثل یک توده توی گلوی مملکت گیر کنند و هیچ کس هم عین خیالش نیست و هر جا گیر کردی با تلمبه هل ات می دهند، کسی هم له شد، خب له شد، چه می شود مگر؟! تو سری خور های خوبی شده ایم

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »