14 آبان

– امشب دلم نمی خواست چیزی بنویسم، اما نمی دانم چرا گاهی روز ها بد جور قلقلکم می دهند که بنویس…نه اینکه آدم مهمی باشم و بخواهم برای روزگار ناز کنم ، نه… حوصله اش نبود و دلخوشی اش هم، نزدیک 14 آبان هستم ، یعنی الان در ساعت های ابتدایی 14 آبان هستم، نمی دانم اصلن باید در مورد این روز چیزی بگویم یا نه بگذارمش که باشد و هر سال توی تقویم خودنمایی کند.

– باز هم سر درد های مکرر و لعنتی شروع شده، یک روز حالم خوب بود ببین چه شد باز

– امروز یک ساعت جلسه توجیهی نیاز به ازدواج در جامعه ایران داشتم، کلی خنده دار بود وقتی خانوم های شوهردار از زندگی هایشان می گفتند، کلی ترسیدم!

کارل مارکس از قول هگل نقل می کند که تاریخ دوبار تکرار می شود ، بار اول تراژدی و دیگر بار کمدی! اینکه چقدر این جمله را درست گرفته ام یا ترجمه فارسی اش درست بوده یا… نمی دانم، اما اگر اینطور باشد ، واقعن مضحک است که ما نصف روز های سال برای تراژدی هایی که جای تامل دارد ، نمایش های کمدی اجرا می کنیم، حالا کاری ندارم که این تراژدی ها در زمان وقوع اش درست بوده یا غلط…

– امروز دیدم که دارد روی بوم با آکریلیک کار می کند، خیلی وقت است درست و حسابی نقاشی نکشیده ام.

– این روز ها دلم یک پیراهن چهارخانه قرمز می خواهد، از این پیراهن هایی که تنگ است و تا سر زانو . از این چهارخانه های قرمز و سرمه ای پشمی! چقدر خیالش گرم است

این روز ها از زندگی ام می ترسم، خیلی همه چیز بی ثبات است

– فضای کلاسم را دوست دارم، حال آدم را خوب می کند ، جاها و کارهایی که بهشان علاقه دارم حالم را خوب می کند

-بالاخره شال گردنم در حال تمام شدن است! یک شال گردن صورتی و بنفش و به قول آن خانوم پیر توی کاموا فروشی » گولی»…دوست اش دارم، کاموا بافتن همچنان حس خوبی به من می دهد



نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »