مثلن روز جهانی کودک



توپ بازی ها و قایم باشک بازی ها و همه ی این ها که می دوند توی ذهن آدم ، چیزی به جز بچگی را که شیرین بود و شیرین هست شاید، به یادم نمی آورند…

بعضی از این روز ها که خسته ام و خسته و درمانده، وقتی همه چیز آزارم می دهد ، وقتی تنهایی دورم می چرخد ، چیزی به اسم بچگی می دود توی ذهنم ، گرچه بچگی هایم هم چندان خوب و دلچسب نبود ، مثل بچگی خیلی از آدم ها شاد و خوب نبود، اما حداقلش این بود که می توانستم کلی آرزو داشته باشم، کلی هدف بزرگ و کوچک ، کلی هدف رنگارنگ ، که امروز ندارم، نمی توانم داشته باشم.

حالا هفده مهر روز جهانی کودک است، همین، به همین سادگی ، دیروز و امروز و روزهای متوالی در این هفته مینی بوس های بادکنک زده و رنگی که همه اش تصنعی است با کلی بچه که چپانده اند تویش ، در سطح شهر می چرخند و کلی ترافیک ایجاد می کنند و آخرش هم ، همه چیزش می شود نمایش! یک نمایش مضحک برای یاد آوری روز جهانی کودک، باز هم برای عقب نماندن از قافله ی احمقانه جهان امروز

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »