peace

Have you ever feel like smile

And change the world because of love

Have you ever answer yourself

The strange questions of your heart

Have you ever turned raging tides?

Made a silver fish fancied kites

Have you ever ask yourself

How the world might be without your love

Ask me how a kiss changes to be a miracle

How the sea loves sands for ever

How my hands draw your heart everywhere

How your eyes change my world for ever

Walk and walk thoroughly around the world

Litter the flyers of lovely words

Steal hearts to splash out the peace

Let us say we will win this game of world

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

مرد سکوت های دوست داشتنی

تو چقدر شیرینی مرد

لبخند هایت

مثل عمیق ترین خواب های شاد

و چشم هایت

مثل پرستو های شمالی

در امتداد ساحل

روی آبی موج ها

پرواز می کند.

پرنده کوچک من

که عشق ِ توی صدایت

اسطوره می شود

برای افسانه خواب هایم

و آغوشت

تا آخرین ستاره آسمانم

جاری ست

مرد شیرین خنده های ناب

مرد بوسه های پنهانی

مرد آرامش نیمه شب های مردادی

سکوت ات را هم دوست دارم

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

هنگام ایستادن است

هنگام ایستادن است

برخیز

من

با تمام کوتاهی ام

روی نوک انگشت های پایم می ایستم

بلند نمی شوم

بلند تر اما چرا

دست می گذارم روی تن تو

موسیقی تن ات در من جاری می شود

هنگام ایستادن است

تو که شانه باشی و امن

تو که آغوش باشی و گرم

تو که اتکا باشی و اعتماد

هنگام ایستادن است برای من

حتی اگر کوتاه باشم

حتی اگر روی نوک انگشت های پایم بایستم

بلند نشوم

بلندتر اما چرا…

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

تو یک آدم معمولی نیستی…باور کن!

با اینکه می دونستم و شنیده بودم که رفتار یک آدم ، خلقش و کارهای خوب یا بدی که انجام می ده ، طرز صحبت کردنش و حتی لغاتی که به کار می بره می تونه یه تصویری از اون آدم تو ذهن انسان بسازه که بسته به برآیند مثبت یا منفی رفتار و گفتارش می تونه این تصویر رو خوب یا بد ، دوست داشتنی یا غیر دوست داشتنی کنه. همینطور این واقعیت که چهره آدم ها تو دوستی خیلی می تونه تغییر کنه و دستخوش این رفتار ها بشه. اینکه توی دوستی ها گاهی قیافه ی یک آدم ، زشتی و زیبایی و … فراموش می شه و آدم با اون برآیند رفتاری و گفتاری از شخص یه تصویر می سازه و با اون تصویر دوستی می کنه.

با اینکه همه ی این ها رو می دونستم ، اما تا وقتی که یک نفر چیزی رو به طور شخصی تجربه نکنه نمی تونه نسبت به تعریف ها و شنیده ها نگاه دقیقی داشته باشه و اون ها رو در حد نظر و گفته و شنیده فقط تو مغزش داره تا یه مصداق بیرونی براش پیدا کنه.

و جالب این جاست که من این موضوع و به طور خیلی خیلی جالبی قبلا تجربه کردم و این تجربه رو می تونم این طور توضیح بدم که : من به طور اتفاقی و گذری کسی رو دیده بودم و یک تصویر مات و محد در این حد که بتونم تشخیص بدم این آدم کیه تو ذهنم بود و به طور ناگهانی با یه آدمی آشنا شدم که قبلا ندیده بودمش اما رفتار و گفتارش طوری دوست داشتنی و آروم کننده بود که می تونست منو به راحتی آروم ، شاد ، هیجان زده و… کنه. بعد از مدتی که فهمیدم این آدم و اون آدم قبلی جفتشون یک نفر بودند در حالی که هنوز از واقعیت اون آدم یه تصویر محو داشتم، به طور ناگهانی همون تصویر محو هم پاک شد و از اون آدم یه تصویر خیلی خیلی دوست داشتنی که نشون دهنده رفتارش بود تو ذهنم ساختم و همه ی این ها تحت یه فرآیند کاملا غیر ارادی بود.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

کلاس زبان

برای همینه که خیلی خیلی خیلی کلاس زبان رو دوست دارم. خیلی حرف ها و اعتقادات و دغدغه هایی که تو هیچ جمع دیگه ای فرصت بحثش نمی شه ، بنا به موضوعات هر جلسه می شه مطرح کرد. در مورد همه چیز از خونه گرفته تا اتفاقات و حوادث اجتماعی –سیاسی و اقتصادی و وقتی آدم سر چیزی دغدغه داشته باشه ، سعی می کنه درست ترین و بهترین کلمات رو برای بیانش استفاده کنه.

اینکه اینا رو گفتم برا این بود که امروز خیلی کلاس زبان خوب بود و کلی غر زدم و حرف دلم رو گفتم و سفره دلم رو باز کرد ، و گرنه در حالت عادی کسی نیست حرف گوش بده.

دوباره رفتم دکتر و باز هم همه چیز رو برگردوند به اعصاب و روحیات من! اینکه عصبی هستم و این رو هم خودم می دونم. این که آدم های زیادی هستند که خیلی رفتار هاشون آزارم می ده ، متاسفانه خیلی هم نزدیکن و این همه خواب های عجیب و آزار دهنده نشانه اون روز ها و رفتار های بده. باید سعی کنم آرومتر باشم، باید سعی کنم از این خونه دور باشم. باید سعی کنم….

نمی دونم انگار خیلی باید سعی کنم.

پ.ن : این نبودنت خیلی آزارم می ده.. خیلی ، باز اما برای همه چیز ممنون.

آدم های زیادی هستند که خیلی رفتار هاشون آزارم می ده ، متاسفانه خیلی هم نزدیکن و این همه خواب های عجیب و آزار دهنده نشانه اون

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

کلافه

می دونی؟ خیلی می ترسم از اینکه تو همین 4-5 روز اینقدر اذیتت کردم، اینقدر مریض و درمونده بودم، اینقدر بی خود و بی مصرف بودم که شاید نگاهت نسبت به من عوض شده. اما من هنوز همون احساس قبلی رو دارم. همون احساس دوست داشتن مطلق که منو ذوب می کنه.

نمی دونم، می دونی که اون احساس صورتی بی نهایتی رو که به من دادی، بیشتر از هر احساس و اتفاقی منو آروم و دیوونه کرده؟

ولی باز اون ترس همیشگی، از نداشتن، از نشدن، از نبودن، از تکرار همه ی وقایع قدیمی اومده سراغم. من بزرگتر شدم اما محدوده زندگیم هنوز هیچ فرقی نکرده، هنوز برای دوست داشتن، دوست داشته شدن ، نمی تونم تصمیم بگیرم، تصمیمی که از خودم باشه و برای خودم. تصمیمی که توش پر از گرمای تو باشه.

می دونی؟ کلافه ام، خیلی کلافه، خواب های عجیب و غریب می بینم، خواب هایی که منو خسته می کنه. فکرم خیلی مشغوله ، اما خب فقط یه راه دارم، یه راه برای فرار محترمانه ، یه راه برای داشتن تو

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

Rise & Fall

منم و دوچرخه م، دنیا که با تو شروع می شه، کتونی های صورتی –مشکی رو پام می کنم، کوله پشتی مشکی رو پر از دوست داشتن می کنم و تو دنیای تو رکاب می زنم. یه ماز بی نظیره، با دیواره های بلند از شمشاد ها، شبیه اونی که تو آلیس بود. چقدر آلیس و سرزمین عجایبش رو دوست داشتم و چقدر بهش حسودیم می شد. دنیای تو رو که کشف کردم، دیگه آلیس برام یه شگفتی نیست. تو برام پری از همه چیز های عجیب. تو برام سبزی و آبی و صورتی و ترش و شیرین و داغ و سرد. تو همه ی اینا با همی، و من چقدر خوشحالم که می تونم تو این خیسی هوای رشت، دستمو بندازم دور گردنت و ببوسمت.


Sometimes in life you feel the fight is over,

And it seems as though the writings on the wall,

Superstar you finally made it,

But once your picture becomes tainted,

It’s what they call,

The rise and fall

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

یار مهربان

گاهی وقتا یه کتاب حوصله مو سر می بره. گاهی وقتا عاشق یه کتاب و نویسنده ش می شم! گاهی وقتا یه کتاب مثه یه مامان و بابا خوب همش منو راهنمایی می کنن، گاهی وقتا فقط یه معلمه و گاهی وقتا فقط نصیحت می کنه. کتاب ها هم مثه آدم ها رنگ و وارنگن، هر کدوم یه حرف و هدف دارن. اما تا به حال شده کتابی بخونی که دلت بخواد با جلو رفتن هر صفحه از کتاب یه تحولی، معجزه ای ، چیزی تو زندگیت رخ بده و همه چیز رو عوض کنه، اون طوری که تو دوست داری و می خوای؟!


بعضی اوقات ، بعضی کتاب ها برای من نقش یه کیمیا گر رو دارن.یا یه معجزه گر.

کاش می شد یه کتاب واقعا معجره کنه برام.


می شه کتابی باشه ، وقتی دارم با صفحاتش جلو می رم، صفحه چهارده اش یه خونه خوب و شاد و گرم باشه؟

می شه تو صفحه ی بیست و نه اون ، وقتی غرق خوندنم، اعتماد و آرامش رو با همه ی وجودم حس کنم؟

می شه وقتی کتاب تموم شد ، رو جلد آخرش، عکس نگاهی باشه که خوشبختی رو تجربه کرده؟

من دلم چقدر همه ی اینا رو می خواد.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

حالم بده…

مامان میاد تو اتاق ، نگاهشو می چرخونه طرف من که موهام ولو شده رو صورتم و چشمام، میگه :» هی بچه چرا این شکلی شدی؟ معلومه داری با خودت چی کار می کنی؟ » نگاش می کنم اما جواب نمی دنم،دوباره سرمو بر می گردونم طرف مانیتور و نگاش می کنم و برای اینکه دست از سرم برداره الکی یه چیز تایپ می کنم.

بعد اون دردهای لعنتی و این قلب که هنوز قاطی هست و هر چی عکس و فیلم و نوارقلب می گیرم هیچی نشون نمیده. سرم درد می کنه حالا. یه سر درد بد و عجیب که کلا خیلی ساعت ها نمی ذاره مثه آدم به کارم برسم.البته احتمال می دم این دیگه سرما خوردگی باشه.

مامان همش می گه بچه جان یه چیزی بخور، چرا این شکلی شدی، اما نمی دونه که من برای یه چیز دیگه حالم بده، به خاطر این همه استرس، به خاطر اینکه همش از صبح تا شب تو خونه ام. جالبش این جاست که یک زمانی خودم حداقل برای این حالت زارم یه راه حلی پیدا می کردم و سرمو می نداختم پایی می رفتم دریا حالم خوب می شد و بر می گشتم خونه. اما حالا نه حوصله شو دارم و نه این گرما می ذاره که برم بیرون. همش تو خونه نشستم و زیر کولر هم که باشم باز نفسم می گیره.

الان هم هیچ هدفی از نوشتن این پست نداشتم، همینطوری می خواستم که یه چیز نوشته باشم.

تازه اینکه طبق روال هر سال تابستون ؛» بار دیگر، شهری که دوست می داشتم » رو دارم می خونم. فکر کنم تا به حال یه هفت ، هشت باری خونده باشم اش.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

موهامو می پیچونم دور سرم ، می چرخم و می چرخم و تموم نمیشه…

هوا داغ و شرجی هست. گاهی وقتا سرمای مصنوعی «ایرکاندیشنر » در حالی که خیلی خوب و دلچسب و آرام کننده هست ، اعصاب رو خورد می کن. اینقدر سرده که موهام رو باز می ذارم تا گردنم یخ نزنه، نه… اینطوری نمیشه، باید داغی و رطوبت هوا بخوره تو صورتم تا حالم جا بیاد. پا می شم و می رم پنجره اتاق رو تا آخر باز می کنم ، یه دفه یه موج هوای گرم میاد می خوره تو صورت، انگار از فریز در اومده باشم ، تنم گرم میشه. دوست دارم. این داغی مرداد رو کنار دریا و روی ساحل داغ دوست دارم.

حالا دیگه نمیشه این موها رو همینطوری آزاد گذاشت ، چون می چسبه به گردن، گیره رو بر می دارم و موهامو می پیچونم ، جمع می کنم و پشت سرم سفتش می کنم. چقدر خوبه، حالا این داغی میاد و خیسی تنم رو می بره و خنک می شم.

چقدر این گرما برام لذتبخشه.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »