من معنای دور بودن از تو را نمی فهمم

خورشید به انتهای خودش رسید

روز در برابر زمین کم آورده

و من هراسان از خیابان نمناک

کنار خیال خواب آلود تو می گذرم

پاهایم توی جوراب های صورتی

حس کودک تازه متولد شده ای را دارد

که می توانی دوستش داشته باشی

و دست هایم را که توی جیب ات پنهان می کنی

در کشف شیرین ترین ذره های زندگی

به وجد می آید

کسی چه می داند

که من عشقم را چگونه توی جیب مانتو ام پنهان کردم

چگونه آن را پنهان از چشم همه

از لابه لای روز ها و شب ها گذراندم

تا تو که دو دستت را جام کرده ای

سرشار کنم

کسی چه می داند

معیارهای تو را از نهایت کدام خواب

برای پرواز پیدا کرده ام

کسی چه می داند

که چشم هایم را دنبال کدام خواب ها دوانده ام

و در عظمت کدام بوسه

فرو نشانده ام

کسی چه می داند

که تو

اوجی

بالایی

نهایتی

همه ی احساس های عاشقانه ی منی

کسی چه می داند

که تو لغت دوری را دوست داری

و من معنایش را نمی فهمم

من معنای دور بودن از تو را نمی فهمم

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »