مارمالاد زردآلو

فکر ک____ن…. تمام دیشب داشتی تو مغزم، جلوی چشمم وول می خوردی و تا خود صبحه نخوابیدم که هیچ، هنوز هم خواب نیومده تو چشمام، هر چی نگات کردم که یه دقیقه آروم بگیری، انگار نه انگار. دلم هم نمی یومد که دست و پاتو بگیرم و بنشونمت گوشه تخت ، بعد چشامو ببندم و مطمئن باشم که تکون نمی خوری… هم دلم نیومد و هم اینکه زورم بهت نمی رسید.

هیچی… حالا همینطور از صبح منتظرم که خوابم ببره! فکر کن چقدر بده که آدم برای خوابیدن باید انتظار بکشه…

هوووم! الان دارم مارمالاد زردآلو با چایی داغ تو یه لیوان برگ برگی می خورم و جلوی چشمام ، پشت این منیتور ، یک پنجره بزرگ رو به یه باغ هست که داغی این چایی و شیرینی مارمالاد و آفتاب آسمون و سبزی درختا و خنکی باد این ایرکاندیشنر تو این گرما و شرجی مرداد رشت نمی دونی چقدر خوبه ، و چقدر جات خالیه…

Do you know that pink strawberry girl

Who ever kiss your smiles, dear

And her soul walks with you all miles

From heart to your unique smile

Can you feel the cool body of her?

With pink lips, eyes, and hair

Did you ever see her smile’s dance?

On safe pink face with mysterious romance?

Have you ever find heat of her touch

On your hot sun-tanned arm

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

زندگی ِ گ…ی



اینکه با تو جر و بحث کنم را دوست ندارم. به جای همه ی این ها می نشینم گوشه تخت ، همان جا که با دیوار یک کنج دنج درست می کند. غر می زنم ، گریه می کنم، انگار نشسته باشی رو به رویم ، همه ی حرف هایی را که مانده روی دلم بهت می گویم ، فحش می دهم ، غر می زنم ، همه ی درد هایم را سرت خالی می کنم . تو همینطور ساکت نشسته ای رو به رویم ، آخر جز تصوری از تو چیزی مقابلم نیست.

خود غم آلودم را می چسبانم به دیوار ، دلم می خواهد حالا که غصه دارم ، حجم کمتری از دنیا را پر کنم. نمی دانم چطور می شود همه چیز را خوب کرد ؟ هیچ چیز نمی دانم. دلم به چیز های زیادی توی دنیا خوش نیست…


همان چند چیز را هم دارم از دست می دهم، مثل دانه های شنی که از لا به لای انگشتانم سر می خورد توی هوا.

تو سر می خوری ، می بینم که سر می خوری، می بینم که هیچ چیز خوب نیست. می بینم که این همه تنهایم ، تنهای تنها…

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

آدم ها

+ انگشت کوچکش را توی دماغش فرو کرد و اولین ماده چسبنده زندگی اش را تجربه کرد ، کودک درون من

+ گاهی وقت ها بعضی تجربه ها ، بعضی آدم ها ، بعضی حرف ها یک دفعه سر می خورند توی زندگی ات و نمی فهمی از کجا آمده اند. گاهی وقت ها از کسی که انتظارش را نداشته ای آنقدر عصبانی می شوی که… گاهی وقت ها یک نفر به تو آنقدر کمک می کند که تو هر چقدر هم توی ذهنت دنبال دلیل اش بچرخی و بگردی هیچ چیز نصیب ات نمی شود. گاهی وقت ها می بینی که زندگی ات به باد می رود و آدم های اطرافت گاهی چقدر خوش خیال اند ، انگار نه انگار که برای آینده هدفی دارند، تو هر چقدر هم حرص بخوری هیچ چیز حالی شان نمی شود.

نمی دانم آدم ها این همه احساس ضد و نقیض را کی می خواهند در خودشان تعدیل کنند؟ کی یم خواهند همانطور که آینده را می سازند از امروز لذت ببرند ، نه صرف ساختن فردا امروز را لجن مال کنند و نه به دلیل گشادگی در … آینده شان را از بین ببرند. این روز ها خیلی بیشتر از گذشته حرص می خورم به این خاطر که از همهنمونه های بالا در اطرافم کسانی را می بینم که نمی توانم بسیاری از رفتار های آن ها را رد رابطه با خودم تحلیل کنم. گیج می شوم ، گیج…


نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

طه و کنکور

امروز از اون روزهایی بود که خدا رو یه ماچ گنده کردم از اول صبح! خب بالاخره طه رتبه شو گرفت و شد چهار هزار ، احتمالا دیگه بار و بندیلشو جمع کنه میاد همین دانشگاه گیلان خودمون مکانیک می خونه کلا به دکتر امانی و دکتر آتش کاری و بقیه رفقا می تونه گلی باشه آماده شکفتن در گلباغ دانشگاه گیلان :)))))) ….

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

امروزانه

امروز خانوم آزمایشگاه ( در راستای خانوم نقاشی ، خانوم ورزش ، خانوم بهداشت و اینا ) طی یک عمل کاملا جان سوز و جان کاه ، وقتی سرنگ به دست می خواست از من خون بگیره و من با خوش خیالی تمام ازش پرسیدم که دست چپ یا راست و اون با لبخند موذیانه و دلنشین اش گفت اینقدر آزمایشت زیاده که باید از هر دو تا دست خون بگیرم ، فهمیدم بعدش تا چند ساعتی غش و ضعف خواهم داشت. امروز صبح دور اول دکتر بازی و آزمایشگاه بازی های من تموم شد و فردا صبح این مسابقات با حضور در یک رادیولوژی و همینطور یک آزمایشگاه دیگه ادامه داره. فعلا بعد از ماجرای قاطی کردن قلبم ، بقیه اعضا هم افتادن به روغن سوزی یا آب و روغن قاطی کردند.

امروز داشتم فکر می کردم که اگه مردنی هستم با این اوضاع خراب در اولین فرصت یه پول قرض بگیرم از یکی و برم باهاش جاهایی که نرفتم ببینم و بگردم و خوش بگذرونم. یعنی فکر می کنی بعد گرفتن جواب آزمایش و خیط بودن اوضاع این قدر مرد هستم که با قضیه کنار بیام و این کار رو کنم؟

نمی دونم که….! اینا رو هم همینطوری نوشتم… محض اینکه حرفی زده باشم امروز…. جالب اینکه که پارسال تابستون یه داستانی نوشتم و بعد به واقعیت پیوست و فکر کنم این داستان لامپ هم احتمالا داره برا خودم تعبیر می شه! تا خدا چی بخواد و چی صلاح بدونه.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

نه

مورچه غذایش را برداشت و روی تار موی من زیر خروار ها خاک راهش را به سوی چشم های کرم خورده ام پیش گرفت

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

تیمبوکتو

« تیمبوکتو » رو می خونم .

» مثلا چمدان چرخ دار . چقدر طول کشید تا اختراعش کنیم؟ سی هزار سال چمدان های مان را به زحمت حمل کردیم ، عرق ریختیم و به خودمان فشار آوردیم و تنها چیزی که از آن نصیب مان شد درد عضلانی ، کمر درد و خستگی مفرط بود. منظورم این است که چرخ داشتیم، مگر نه؟ این مرا گیج می کند چرا باید تا آخر قرن بیستم برای این یارو صبر کنیم تا بتوانیم چیزی به این کم اهمیتی را ببینیم؟… مسئله آن طور که به نظر می آید ساده نیست. فکر آدم تنبل است و اغلب برای مراقبت از خودمان آن قدر ها هم بهتر از کرم های بی ارزش باغچه نیستیم . «

پ.ن 1 : تیمبوکتو : نکته ی جالبی که این رمان برای من داشت راوی قصه بود ،مثل داستان های هنک راوی قصه سگی است بنام مستر بونز . برخلاف هنکی خودمان که بطور کنایه آمیزی …. ادامه

پ.ن 2 : تیمبوکتو : تیمبوکتو یکی دیگر از از رمان‌های پل‌استر نویسنده نامدار آمریکایی است که در لیست 1001 کتابی که پیش از مرگ باید بخوانیم توصیه شده است …. ادامه

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »