جشنواره فیلم کودک و نوجوان و بیژن نجدی



نوجوانی من پر از دغدغه بود..دغدغه شاد بودن و …

به بهانه جشنواره ای که دیروز در همدان شروع شد.


و خاطرات سیزدهمین جشنواره بین المللی فیلم کودک و نوجوان که یکی از داورانش بودم .. این کارت را نگاه می کنم ، یاد نینا ولایی میلان می افتم ، زهرا کلنگری و… احسان شارعی شاید ، بقیه را یادم نمی آید.. هوشنگ مرادی کرمانی ، شهره کیارستمی و شهاب برادرش… امید نوری ، مجید استکی و روح ا… ،یادش بخیر.


بیژن نجدی و «خواهر این تابستان » این شعرش را هم دوست دارم. «چه فرقی می کند»


نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

خانه ی من

اکثر دوستان ام کم و بیش در مورد خانه ای که در رویا دارم چیز هایی می دانند، عده ای به فراخور حرف ها و موقعیت ها بیشتر و عده ای دیگر کمتر. چیزی که توی زندگی من پر رنگ هست ، حضور دریا ،دریایی مثل دریای خزر ، یعنی دقیقا خود خزر، هر جای دنیا هم که دریا ها و سواحل زیبایی وجود داشته باشد، شاید کنار آن ها بتوانم به زیبایی دست پیدا کنم ، اما می دانم آرامش من کنار دریای سرزمین من است، کنار خزر ، کنار آبی اش ، آبی بی کران اش..کنار ماهی های کوچک و بزرگش ، کنار تالاب اش، کنار نیلوفرهای آبی ، » لی لی » ها عاشق و آرام …وقتی وارد سکوت مرموز مرداب می شوی یک چیزی در وجودت فریاد می زند ، یک چیز که داد می زند، نگاه کن و لذت ببر ، نگاه ک و بگذار چشمانت زیباترین نقاشی های خدا را ببیند.

یکی از آرزو هایم داشتن خانه ای کنار دریا ، نه از این ویلا های بزرگ و تجملی که بعد مجبور شوم یا غم و غصه دزد و غریبه و تخریب آن را بخورم ، یا لوله هایی که دم به دقیقه توی این نم و رطوبت می ترکند. یا حتی خانه ای که اینقدر مرا درگیر خودش کند که از همه ی کار ها و فکر هایم بیفتم.یک خانه کوچک و فانتزی کنار دریا که آرامش را به من بدهد، که وقتی راه می روم توی اش ، صدای قرچ و قروچ و جرجر چوب های کف اش با من حرف بزند که هی سحر من بیدارم.

نمی دانم احتمالا خیلی از شما این خانه را دیده باشید ، نمی دانم صاحب این خانه کیست ، اما آن چیز که به من آرامش می دهد روح ساکت اش است، درست نگاه اش کنید ؛ شبیه لانه ی پرنده های کوچکی ست که یک زمان بالای ساعت های پاندول دار دیواری ، سر ساعت بیرون می آمد و آواز سر می داد.

پی نوشت:

این ها را خواندم ، بد نیست شما هم بخوانید

1- به من نگاه می کنی

2-Advertising as Art

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

برای " مددی " داد بزن ، تالاب را خفه کن اما….





برای » مددی » داد بزن ، تالاب را خفه کن اما….

مساله تالاب انزلی و گذراندن این کنار گذر لعنتی که نمی دانم 500 متر زیادترش چه تاثیری روی این همه هزینه هایی که این دولت به باد می دهد دارد بد جوری این دو-سه روزه ذهنم را درگیر کرده و از همه مهم تر اینکه تمام این چند روز که این خبر منتشر شد ، همه ، چه سیاسی و غیر سیاسی و حتی بقال محل فیلم آقای مددی را گیر آورده اند و نگاه کرده اند و هزاران صفحه ی اینترنتی را به این اراجیفی که کم در مملکت اتفاق نمی افتد و تقریبا عادی ست اختصاص داده اند، دریغ از تالابی که این روز ها دارد آخرین نفس هایش را می کشد. نمی دانم برای این همه تصمیماتی غلطی که در دولت گرفته می شود باید چه کسی را سرزنش کرد ؟ یک رئیس جمهور؟ یک وزیر ؟ یک نماینده؟ نه ..مشکل فراتر از این حرف هاست ، این مجموعه درست فکر کردن و منطقی اندیشیدن را فراموش کرده است، این همه 50-60 اقتصاد دان آمدند و یکی دو سال پیش از برنامه های اقتصادی غلط دولت گفتند ، دولت هم این بیچاره ها را طوری زیر و رو کرد که به قبر پدران شان بخندند ، اما امروز می بینیم این باتلاق اقتصادی کشور که همه را دارد غرق می کند انگار ره نجاتی برای آن نیست ، اگر هم باشد در راستای تصمیمات غلط و خودخواه ها کسی به آن نگاهی نمی اندازد.


نمی دانم من به عنوان یک فرد از این جامعه ، از این کشور و از این دنیا چقدر می توانم خودم را صاحب محیط زیستی بدانم که به اندازه حیاط بشر طول عمر دارد و سن و سال، اما انگار دولت ،بدون در نظر گرفتن چیزی ، خودش را نه تنها صاحب جان و مال و محیط و زیست و همه ی دنیا می داند ، که حتی حاضر نیست گوش به حرف بدهد و کاری را درست پیش ببرد با این کار حق کسانی را که سال های آینده در این مملکت زندگی خواهند کرد ( البته اگر جایی برای زندگی باقی بماند) پایمال می کنند.


می توانم آن روز هایی را مجسم کنم که کتاب های تاریخ نوادگان ما پر شده از درس هایی که در آن ها به خطا در نحوه زندگی ما پرداخته شدن و احتمالا چقدر به ما بد و بیراه خواهند گفت به خاطر این همه بی دقتی و بی مبالاتی.


نمی دام نه نوشتن از نفع و اهمیت تالاب دیگر فایده ای دارد ، نه انتقاد سازنده ، حتی بد و بیراه هم فایده ندارد، باید دست مان را بزنیم زیر چانه و نگاه کنیم.


اما چقدر خوب بود ، همانطور که ما این همه به خاطر مساله دانشگاه زنجان هیاهو راه انداختیم تا احقاق حق کنیم ، کمی هم برای این مساله زیست محیطی حرف می زدیم و می نوشتیم و دغدغه داشتیم.


كميسيون زيربنايي دولت تصويب كرد؛

عبور جاده از داخل تالا‌ب بين‌المللي انزلي – مژگان جمشيدي




نوشته شده در Uncategorized. 5 Comments »

دریا را ببین

حس خوبی بود…! یک روز آفتابی و ناب، آخرین نقطه موج شکن و پاهای معلق تو وقتی نشسته بودی توی آب و هوا تاب می خورد و قلب معلق من که در آسمان می چرخید و بوسه های مرغ های دریایی را جمع می کرد و روی لب های تو می نشاند.

مثل همیشه شور عجیب من ، همان قلقلک دوست داشتنی نگاه تو، که دریا را ذره ذره می ریخت توی لحظات مان و شعر هایی که برایت می خواندم و دست هایی که می فشردم تا ضربان موج را به خاطرم بیاورد تمام شعر های دلتنگی ام را برایت خواندم ، در خلوت دو نفره خودمان ، در خلوت ساده خودمان دور از تمام بدی ها و سختی های این دنیای بزرگ و باز تجربه تنهایی من و تو.

شعر هایم را برایت خواندم و گوش دادی ، چشمانت را بستی تا دریای چشمانت را نبینم ، با سر انگشتان همیشه سردم روی گرمای همیشگی دستانت یک دنیا مهربانی کشیدم ، یک دنیا عشق ، چشمانت را که گشودی ، دریا قطره شد و دوید روی گونه هایت ، سر خورد روی دستم ، معلق شد میان آسمان ودریا ، در آغوش دریا خفت.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

قناری

من با ok و نازنین با آرش ِ اسب ِ چلاقی ، همان سه چرخه ای که روی زینش عکس یک اسب رم کرده با یک پای خمیده بود و زیرش نوشته بود آرش، توی حیاط دور باغچه کوچکی که ماه ها پیش یک هسته زرد آلو تویش کاشته بودم و حالا به جایش یک علف هرز سبز شده بود ، می چرخیدیم. من قهرمان کوچک بودم و نازنین یک ترسو که فقط بلد بود با سه چرخه اش یا روی بوته های گل رز بیفتد، یا از پله های زیر زمین پایین و آخرش هر چه بود ، گریه او بود و تنبیه من…

به جرم دختر بودن بعد از ظهر های ناب کوچه را توی گرمای تابستان که جان می داد برای آزار و اذیت همسایه های تنبل از دست می دادم و مجبور بودم با آن علف هرز به جای زردآلو ، یا با این خواهر چاق و تنبل و ترسو همبازی شوم و بدون اینکه دلم از شکستن شیشه ای خنک شود ، آخرش به خاطر دسته گل ِ نازنین تنبیه شوم و بقیه روز را توی زیر زمین تاریک بگذرانم.

دنیای کوچه ، دنیای بزرگتر ها بود ، یا بچه هایی که به قول پدر، پدر و مادر ندارند، و من متاسفانه هم پدر داشتم و هم مادر.دنبال روز ها می دویدم تا بزرگتر شوم و دوچرخه ام را بیاندازم توی کوچه و مردم آزاری را شروع کنم، حال بعضی از این پسر ها را بگیرم و به دوچرخه ام افتخار کنم.

سال بعدش، من که عاشق دوچرخه ام بودم اولین شکست عشقی را خوردم و دوچرخه زیر وزن یکی از همین پسر هایی که می دانم پدر خیلی بیشتر از من و نازنین دوستش داشت شکست و از این اتفاق کلی خوشحال شد و من غصه دار.

هوای گرم و شرجی تابستان و غروب یک روز جمعه ی داغ و انبوه دوچرخه هایی که کنار پارک ساحلی برای کرایه دادن گذاشته بودند، برای قلقلک دادن من کافی بود، من که شاید نوزده – بیست سالی از آخرین دفعه دوچرخه سواری ام می گذشت ، تسلیم هیبت قناری های رنگی کنار پارک شدم.

مادر و پدر کنار ساحل زیر سایه یک داربست فلزی که خیلی زشت با برزنت ِ خردلی پوشیده شده بود نشسته بودند و از همه چیز ایراد می گرفتند ، دریا هم که حواسش پی کار خودش بود و با موج هایش سرگردان و مردم دریا ندیده که هی سوار موج ها می شدند و دریا با کمال بی اعتنایی آن ها را پس می زد و پرتشان می کرد توی ساحل ، من هم ده ها متر دور تر از مادر و پدر آن ها را تماشا می کردم و منتظر بودم تا سر صاحب دوچرخه ها خلوت شود.مثل همیشه دور و بر دوچرخه ها شلوغ بود و من دو دل که می توانم یا نه…

رفتم جلو تر اما انگار مشتری هایش ول کن ماجرا نبودند، دست از پا دراز تر برگشتم کنار ساحل و قاطعانه به پدر، که سال ها بود دوچرخه را بر اساس قوانین خودش که هیچ گاه نفهمیدم از تعصبش بود یا ترس ، گفتم ، می خواهم یک دوچرخه کرایه کنم ، حرف از دهانم بیرون نیامده ، پدر سلاحش را به رویم کشید و ترفند ترساندن و داد زدن هایش که مدت ها بود مثل چوب های افتاده کنار ساحل نم کشیده بود و پوسیده به نظر می آمد ، جواب نمی داد و سلاح جدیدی داشت به نام تمسخر …با صورتی بنفش از خشم و خنده ای تصنعی که بوی تهوع آوری داشت مرا ترساند که دختر با این سن و سال یک دور بزنی صد بار می افتی و مضحکه عام و خاص می شوی…دلم هری ریخت، راست می گفت، بیست سالی بود که پایم به رکاب نخورده بود ، تکیه دادم به میله داربست و بعد آرام آرام روی یکی از میله ها نشستم.مادر یک لیوان چای داد دستم و پدر کلی به مسخره کردنش ادامه داد و من…من ِ کله شق هم به سرم زد هر چه بادا باد ، طاها را برداشتم و با هم رفتیم کنار پارک تا یک دوچرخه بگیرم و پدر را ضایع کنم که باز نشد و این ترس لعنتی که توی وجودم از حرف هایش بود، من و طاها را دوباره به زیر سایه آن داربست دعوت کرد. اما به او چه باید می گفتم؟ این بار ضایع می شدم، موقع برگشتن با طاها هماهنگ کردیم که بگوییم دوچرخه دو نفره می خواستیم که دیدیم اجاره داده و گفت یک ساعت دیگر بیاییم. وقتی رسیدیم زیر سایه داربست ماجرا را هر طور بود جمع کردیم که شاید تا یک ساعت دیگر یادشان برود ماجرای من و دوچرخه سواری را ، اما تا نشستیم و حرف ها را زدیم پدر رفت بالای منبر و در مورد توانایی های فراوانش در دوچرخه سواری گفت و اینکه ما عرضه این کار ها را نداریم ، من هم در این مواقع احساس می کنم که باید شخصیت تحت فشارم را یک جور آزاد کنم ، بلند شدم و با طاها رفتیم کنار پارک ، هنوز دو تا از مشتری ها آن جا بودند، یک کم دور تر منتظر ماندیم تا آن دو نفر هم بروند ، دو – سه دقیقه ای گذشت که آن ها رفتند و من و طاها آرام آرام رفتیم پیش صاحب دوچرخه ها .

آرام به مرد نزدیک شدم و پرسیدم شما به کسی که دوچرخه سواری بلد نیست هم دوچرخه می دهید، با خنده ای که سعی کرد آن را از چشمانش نخوانم گفت که دوچرخه می دهد، درست مثل یک بچه کلاس اولی که به او قول کفش و کیف تازه می دهند قند توی دلم آب شد.

مرد آرام رفت طرف دوچرخه ها و یک قناری سفید را آورد کنار من و زینش را تنظیم کرد . هیاهوی عجیبی توی قلبم بود . فرمان دوچرخه را توی دستم گرفتم و آرام سوار شدم، یک پایم روی رکاب بود و یک پای دیگر روی زمین، نیم دور رکاب که زدم، آن پای دیگر را هم گذاشتم روی رکاب و چشمانم را باز تر از همیشه به جلو دوختم، با تمام قدرتم فرمان دوچرخه را توی دستم فشار می دادم ، نفسم توی سینه حبس شده بود ، پاهایم می لرزید ، می دانستم که اگر بیفتم مهر تائیدی برهمه حرف های پدر زده ام، به راه افتادم و با همان رنگ و روی بنفش ، که زیر سایه بان آفتاب، یک مشت رنگ قرمز را هم روی صورتم پاشیده بود ، تمام نیرویم را در مبارزه با سنگ فرش خیابان و نور آزار دهنده خورشید که مستقیم چشمانم را نشانه می رفت ، به کار بستم، یک دور تا رفتم و برگشتم، مانند یک آدم بیست و سه ساله ای که اولین جمله را توی کلاس های نهضت سواد آموزی ساخته باشد، پشت سرم را نگاه کردم و به مسیری که رفته بودم خیره شدم و با یک لب پر از خنده، پریدم جلوی مرد و با فریادی که سعی می کردم ذوق کودکانه اش را پنهان کنم گفتم : بلدم، من بلدم و مرد با چشمانش به بقیه راه اشاره کرد. با همان استرس که حالا یک ذوق کودکانه هم داشت، راه افتادم و رفتم، یک ساعت توی کوچه پس کوچه های شهرک دور زدم، به آدم ها نگاه می کردم تا عجیب نگاهم کنند، با آسمان حرف می زدم، به عمد از روی شلنگ بد رنگی که شبیه مار بود و یک سرش در دست پیر مردی که داشت به گل ها آب می داد گذشتم و یک لحظه که فشار آب کم شد برگشت و نگاهم کرد . با دوچرخه به سمت بچه های کوچک می رفتم و می ترساندم شان، وای خدای من، دلم چقدر برای این شیطنت های کودکانه تنگ شده بود.

دو ساعت دوچرخه سواری کردم، برگشتم کنار پارک، طاها هنوز آن گوشه نشسته بود ، دو چرخه را که پس دادم، لنگان لنگان ، شبیه همان آرش اسب چلاقی ِ نازنین، روی شن ها تلو تلو می خوردم، هرچه به داربست و نگاه های پدر نزدیک تر می شدم ، قدم هایم را سنگین تر و آرام تر می کردم، تا لو نرود که این ماهیچه ها کم آورده اند.

کم کم شب شده بود که برگشتیم خانه و پریدم توی رختخواب، بدون اینکه به چیزی فکر کنم، خاطره بادی که می خورد توی صورتم ، و آفتابی که رنگش را می ریخت روی گونه هایم مرور می کردم، با یک دستم، بازوی دست دیگرم را که ماهیچه اش منقبض شده بود لمس می کردم و با همین لالایی شیرین به خواب رفتم

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »

درس+سربازی+ کار= ازدواج در صد سالگی… فرمول زندگی موفق در ایران

غروب بود و توی ماشین برای خرید داشتم جایی می رفتم. طبق معمول رادیو جوان روشن بود و گوش می دادم. یادم نیست کدام برنامه بود ، اما یکی از این ها بود که صدای شنوندگان رادیو و تلفن های شان را پخش می کنند و مجری های شان کلی سر زنده و شاد و بشاش اند و آدم در آن لحظه کلی انرژی می دود توی رگ و خون اش و این همه تناقض را حس می کند.

رادیو شادی می کند ، خودش را به زمین و زمان می کوبد که نمی دانم این خنده های تصنعی را بنشاند روی لب آدم ها ، در مقابل ، آن طرف شیشه های ماشین ، مردمی که در گذر از کوچه و خیابان اند و غم و غصه توی صورتشان می دود.

از این ها که بگذریم ، لا به لای تلفن های پخش شده ، یک آقایی تماس گرفته بودند ، با حرف هایی که زد 24-25 سال بیشتر نداشت. در زمینه های مختلفی مثل کامپیوتر و مکانیک خودرو و… تخصص داشت، فوق دیپلم یکی از این رشته های فنی را داشت ، ازدواج کرده بود و یک فرزند داشت و در حال حاضر سرباز بود. تمام حرفش هم این بود که از ساعت 6 صبح که می رود پادگان تا ساعت 6-5 که بر می گردد، دیگر جایی او را برای کار نمی خواهند ، رمقی هم ندارد برای کار کردن. تنها درخواست اش این بود که این زمان سربازی را طوری به افرادی که این گونه مشکلات دارند تخفیف دهد.

تلفن که قطع شد ، خانم مجری آمد و کلی سر ذوق و شاد بود گفت: » این آقا چرا همه کار زندگیش بر عکسه ، خوب مجبور بود ازدواج کنه؟ میذاشت سربازی ش تموم می شد و بعد می رفت زن می گرفت » شاید حرفش برای یک آدم در این کشور حرفی منطقی باشد اما می خواهم چند جمله را به حرف هایش اضافه کنم. » خوب چه ایرادی داشت ، چرا ازدواج کرده ، این همه دختر که هست ، می رفت دختر بازی و عشق و حالشو می کرد و بعد زن می گرفت ، وقتی همه کارشو کرده بود …»

اصلا به اسلام و قوانین اش کاری ندارم که چه تاکیداتی بر ازدواج کرده ، به درست یا غلط هم احادیثی این طرف و آن طرف می شنویم که بر ازدواج تاکید می کنند. در کشور های اروپایی هم که ما آن ها را بی دین می دانیم ، نگرانی زیادی برای از بین رفتن بنیان خانواده در بین متفکرین و جامعه شناسان وجود دارد. همه و همه به دنبال این هستند که قوام از دست رفته خانواده را در تمامی کشور ها به این کانون اجتماعی باز گردانند. در تاکید نقش خانواده و تربیت نسل های نو نیز شکی وجود ندارد. این همه همایش و سمینار و برنامه های مختلف می گذارند تا این کانون را احیا کنند ، اما یک نفر می آید و با حرف هایی که تنها نشانه جو گیر شدن است ، تحلیل هایی می کند که هیچ عقل سلیمی آن را قبول ندارد.

هرچه با خودم فکر کردم ، دیدم نمی توانم حرف های این خانم مجری را توجیه کنم، مشکلات سیاسی و اقتصادی ما در کشور باعث شده که مسیر زندگی مان از حالت تعادل خارج شود ، برای رای دادن و همه و همه ی این فعالیت ها در کشور ، باید همه ی مردم هماهنگ شود ، همه باید همکاری کنند، اما برای ابتدایی ترین حقوق یک انسان هیچ کاری نمی شود که هیچ ، اگر کسی هم بخواهد درست زندگی کند آنقدر نحوه ی زندگی اش را زیر سوال می برند که …

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

آفتابگردان

دستت را گذاشته ای لا به لای بالش و لحاف گلدارت…صورتت توی نرمی بالش فرو رفته،خواب می بینی شاید…

دستم را گذاشته ام زیر سرم، بالش را له می کنم، سقف، آسمانم می شود؛ صورتم را سمت تو چرخانده ام، آفتابگردان تو ام دیگر…

جاده هنوز به رسم این روز ها خشن و سفت و تب دار نبود، خاکی بود ، یعنی گلی بود توی آب و هوای شرجی شمال، کلاه حصیری را روی سرم می گذاشتم و هر روز به بهانه گل ها ، درخت ها ، جنگل ، کوه و دریا و خدا می داند که به بهانه تو ، خودم را به دست دشت و دریا می سپردم.

اسمم را می دانستی؟ یادم نمی آید ، نشنیده بودی ، اصلا من اسمی نداشتم که به تو بگویم ، همه ی من ، کاغذ ها و مداد و چهار- پنج رنگی بود که توی کیف کوچکم می گذاشتم. چند گل خشک و یک کیسه کوچک که صندوق جواهراتم بود..سنگ ها و صدف ها و میوه های خشک شده درختانی که نمی شناختم.

چرخیدی ، نزدیک تر شدی، حالا صدای نفست را هم می شنوم، هنوز دست هایت را دور کمر بالش حلقه کرده ای

می چرخم، طرف تو، می خواهم نزدیک تر باشم، اما باید فاصله ام را رعایت کنم، تو می گفتی شاید…

کلاه حصیری روی سرم ، تمام صورتم زیر سایه اش محو بود، همیشه، یک قلوه سنگ همراهت بود ، نه.. همگام ات بود ، قلوه سنگ اگر نبود یک چیزی پیدا می کردی که غل اش دهی، تکه چوب گردی..چیزی…

من محو گل بودم و مدادم هی سر می خورد روی کاغذ و رنگ ها عجله می کردند که خودشان را بپاشند روی کاغذ و طرح، به آرامش دعوتشان می کردم، اما قلب ام مدام می زد ، خودش را به سینه ام می کوبید ، این را کاری نمی توانستم بکنم. تو و سنگ ریزه ات غل می خوردید در جاده ، گلی بود اما صدایت را حس می کردم.روحت را حس می کردم.

تکان می خوری، چشم هایت را باز می کنی .

چشم هایم را آرام می بندم، نمی خواهم بدانی بیدارم و محو تماشایت ، مثل همه ی آن روز ها ، می خواهم ناب ترین تصاویر را از تو داشته باشم، بدون اینکه اخم کنی که چرا تا این ساعت بیدارم ، یا ناز کنی و مجبور شوم نازت را بخرم.

پشت پلک هایم می بینم ات، باز هم مست و خرامانی، جوانی از سر و رویت می بارد ، من زیرش می ایستم و شکوفه هایت را می بوسم. جاده برایت سطر های یک شعر مداوم اند. یک شعر نو پر از کلمات تازه.

هر روز رد می شوی ، تو و سنگ ریزه هایت ، از این سمت جاده که در افق من پیدا می شوی، تا آن سمت جاده ، که در افق ها گم می شوی، نشسته ام و پشتم به توست ، سرم اما جهت آفتاب ات می چرخد.

اسمم را می دانستی؟ نمی دانم ، هیچ وقت صدایم نکرده بودی ، من هم یادم نمی آید که تا آن روز اسمی داشتم .

تو کاملا چرخیده ای طرف من .

من می چرخم طرف تو.

چشم هایت را باز کرده ای

دیگر ترسی ندارم ، چشم هایم را باز می کنم و نگاهت می کنم. توی تاریکی شب، نوری که در چشمانت از خورشید بودن ات سرچشمه می گیرد می تابد روی صورتم ، گرم می شوم.

درست می رسی کنار جاده ، کنار من ، توی یک خط عمود ، کلاهم را بالاتر می گذارم، نگاهم می کنی ، اسمم را می پرسی… شانه بالا می اندازم…

صدایم می کنی، سلام می کنی: «سلام آفتابگردان»

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

برای پگاه ی که دوستش دارم

برای زنده ماندن در این همه نا برابری باید مرد میدان های بزرگ بود.

پگاه باخت! زیاد هم ساده و دور از ذهن نبود. گرچه قصد توجیه ندارم اما مردان بزرگ در میدان های بزرگ ساخته می شوند. مردان بزرگ در میدان های بزرگ راه ها و ایده های جدید پیدا می کنند.در توصیف ارزش حضور در میدان های بزرگ – چه از نظر قدرت و توانایی و قابلیت ها و چه از نظر ابعاد و گستردگی – هر چه بگویم ، توضیحاتی اضافی ست و همگان شاهد و عالم بر ارزش این حضور هستند. پگاه باخت؛ پگاه ی که در همین میدان بزرگ چهار بر یک استقلال تهران را شکست داد، پگاه ی که تیم های بزرگی را – چه از لحاظ قدرت و چه از لحاظ آن چه امروز دست های پشت پرده می گویند – شکست داد، اما هیچ میدانی تا به امروز شاید به اندازه ی قهرمانی جام حذفی برای این تیم استرس زا نبوده است.

علی نظر محمدی ،ابراهیمی، تقی پور و خیلی از بچه های تیم با همان پختگی که انتظار می رفت بازی کردند ، شاید جا هایی مرتکب اشتباهاتی شدند ، جاهایی درخشیدند ، لحظاتی شادی به ارمغان آوردند و لحظاتی این حس را در درون مردمی که انتظار پیروزی داشتند آفریدند ، حس سقوط ، حس پرتاب شدن از یک بلندی ، حس توقف اما باز همه چیز جریان دارد. مثل تمام وقایع زندگی…

نمی توان گفت که برد مهم نبود ، نمی توان گفت که جام حذفی حق پگاه ی که از نیم فصل دوم عالی بازی کرد و جام حذفی را نیز مقتدرانه تا بازی فینال پیش برد – بر خلاف استقلال که تنها دلخوشی اش به طالب لو برای نبرد در ضربات پنالتی بود و شکست تیم حریف بود – اما گاهی برای برد ، نه پیشینه مهم است ، نه حتی شانس و نه حتی دست های پشت پرده ، گرچه کماکان وجود همه ی این ها را نمی توان نادیده گرفت و متقابلن تاثیرشان را، اما گاهی برای برد ، باید مرد میدان های بزرگ بود.

پگاه، مرد زیرکی که با تمام کمبود ها و بی توجهی ها از طرف مسئولان – به خصوص از طرف مسئولان کشوری و فدراسیون فوتبال – بزرگ های فوتبال ایران – که تنها برای ارضای اهداف سیاسی پا بر جای اند- را شکست داد.

شاید تنها ضعف پگاه امروز این بود ، که مرد میدان های بزرگ نبود.

قصه ای تکراری ست و فوتبال جز کوچکی از این قصه تکراری ست. سعی می کنیم چشم هایمان را بر آن چه که اتفاق می افتد ببندیم و چشم تلاش بگشاییم. سعی می کنیم نا برابری ها را نبینیم، سعی می کنیم بزرگ باشیم. مرد میدان های بزرگ این تنها راه برای شکست حریفی ست که برای اهدافش از تمامی راه ها – و لو نادرست – استفاده می کند.

امروز این شادمانی در ما می خروشد ، همین بس که حریف از ما می ترسید، نه پشتوانه ای قوی داشتیم و نه پایه هایی متزلزل ، خودمان بودیم و افتخاری که آفریدیم.

پگاه باخت، این را هم می شود با افتخار گفت، برای زنده ماندن در این همه نا برابری باید مرد میدان های بزرگ بود.

نوشته شده در Uncategorized. 6 Comments »

تَنگ ، تُنگ های بلورین هر دل که می نشینم …


آن چه مرا می ترساند سرگشتگی ماهی های طلایی تنگ بلوری ست که بهار را در پاییز چشمانم می جویند…

و آن چه مرا شاد می کند نگاه شیطنت آمیز توست مرد که تمام پروانه های رنگی خیالم را در آبی آسمانی که به دریا منتهی می شود پرواز می دهد.

مرد مهربان من از ثانیه هایی بگو که فرشته ی زرین ام کنار فرشته ی سیمین تو به پرواز در می آید، از لحظه هایی بگو که انعکاس آسمان ابر پوش دریا ، نقره ای بال های فرشته ات را می تاباند و من مثل کودکی محو رنگ های تو می شوم.

این روز ها تَنگ ، تُنگ های بلورین هر دل که می نشینم ، ماهی هایی زرین و سیمین چهره بر لطافت آب می سایند ، سرگشته دنبال پناهگاهی می گردند که من آن را در آغوش گرم و وسیع تو یافته ام.

مرد…

دست هایت را بده تا آرامش را فریاد زنم…دست هایت را بده تا به عطر خوب دریا ایمان بیاورم. عطر خوب آبی ِ پاکی که روز هایم خالی ست از عطر آن ، که انگار آنقدر ناپاکم که مرا نمی خواند برای غسل دادن روحم ، که آنقدر ناپاکم که نورش را نمی تاباند در من…

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

توسعه و تضاد + تیلدا

نمی دونم چی شده بود که دستم به کار نمی رفت که تیلدا رو باز آپ کنم شاید به دلیل حرف های بعضی دوستان بود که می گفتند برای آپ کردنش عجله نکن و خوب حق هم داشتند چون برای درست کردن هر کدوم از تصاویر تیلدا باید کلی وقت بذارمو و برای همین رسیدن یک جا به داستان و تصویر خیلی سخته ، و اون هم به این دلیل که تیلدا یک داستان آماده نیست که من براش تصویر سازی کنم ، بلکه تصاویر و داستان به موازات هم پیش می رن و فکر می کنم این خیلی وقت بیشتری می گیره.

در هر صورت امروز هم بعد از یک هفته تیلدا ی من آپ شد و امیدوارم که از این به بعد بتونم به طور هفتگی به آپ شدن تیلدا ادامه بدم و شما هم جمعه به جمعه تیلدا رو ببینین!

از کتاب 557 صفحه ای » توسعه و تضاد ، کوششی در جهت تحلیل انقلاب اسلامی ایران و مسائل اجتماعی آن » حدود 320 صفحه خلاصه برداری کردم و تقریبا 230 صفحه باقی مونده. که اگه بتونم اون 230 صفحه باقی مونده رو هم خلاصه برداری کنم ، تو همین وبلاگ خلاصه اون رو می ذارم.

این بار ، بر خلاف همیشه مطلبمو برای گیلانیان فرستادم ، اونم چند روز زودتر از موعد مقرر!

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »