برا بیرون رفتن از خونه باید از شوهرت اجازه بگیری

زن همانطور که سعی می کرد اشک هایش را با گوشه روسری سفید و مشکی اش پاک کند ، بغض اش را فرو داد و گفت : » آخه ابن که نمی شه ، تازه عمل کرده ، من باید پیشش بمونم ، هر چی باشه مادرمه ، حالا تو با بابام مشکل داری ، من مادرمو چی کار کنم؟ حتما باید بمیره که بعد عذاب وجدان نذاره کاری کنی؟ «

مرد صدایش را بالاتر بود ، آخه احمق بی شعور ، آخه کثافت ِ خراب، اون پدرت ، زن و دختر همه رو بالا رفته…

زن که انگار گریه را سلاح خوبی نمی دید ، بلند شد و شروع کرد به داد کشیدن : » حتما مادر و خواهر تو رو بالا رفته دیگه » کیف اش را برداشت . داشت کفش هایش را پا می کرد که مرد ، با لحن تلافی جویانه ای گفت : » اسلام گفته برا بیرون رفتن از خونه باید از شوهرت اجازه بگیری ، حتی اگه بخوای بری خونه مادرت ، در غیر این صورت یه زن فاسد و خرابی…یه زن فراری…»

زن پوزخندی زد و در را محکم پشت سرش بست.

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »