امین انار دارد..اکرم انار ندارد





و صبح

از میان این همه تنهایی

که مرا غرق کرده بود در لحظات اش

نگاهم به درختچه اناری افتاد

که پنجه های سرخ و کوچک جوانه ی نو رسیده اش را

از میان میله های پنجره ی تنهایی

بر صورت لطیف شیشه می کشید

خورشید متجلی شده بود

در انتهای هر برگ اش

و چشم های ام

که خواب می خواست

و او را که اندکی بشنوم و بخوانم



زندگی سست تر از این تکرار های متوالی ست

این اعتماد های پی در پی

این ستون های فرضی که بر زندگی ات می سازی

این دلخوشی های پوچ و کودکانه



می توانی تنها باشی و بخندی، برای خودت

برای اعتماد خودت

برای دست های خودت

وقتی می دانی ، همه ی دنیا به این ختم می شود

که خودت برای زندگی ات تلاش کنی




نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »