دلم دوچرخه و دوربین می خواد



کنکور که می آید، یعنی زمان اش ، در این دو هفته ابتدایی تیر ، جدا از استرس و تشویشی که هنوز هم با من هست ، هنوز هم مرا با وحشت از این شب تا صبح نگه می دارد، یاد دل دل زدن و نگرانی های شهرزاد می افتم ، یاد ساعت هایی که سر جلسه کنکور بودم و شهرزاد با مامان حرف می زد و گریه می کرد و این جا مامان بود که باید دلداری اش می داد. البته آن زمان ها کنکور اقتدار و ترس و وحشت اش خیلی بیشتر از این روز ها بود. یادم نمی رود آن همه دل نگرانی های مادرانه اش را و چقدر دلتنگ اش هستم.



امسال بدترین روز زن و مادری بود که داشتم ، از شب قبل اش تمام فکر و خیال ام پیش محبوبه بود ، نه به خاطر ترحم یا چیزی شبیه این ، نه… به خاطر آن همه خاطراتی که دارد، خاطراتی که…

این روز آن قدر بد بود که نه تنها به مامان ، حتی مادربزرگ و هیچ کس دیگر تبریک نگفتم، شاید این جا همه خوب می دانند وقتی ناراحتم ترجیح می دهم سکوت کنم.



فردا طه ( طاها ، چون خودش اصرار می کند که اسم اش را این طور بنویسیم) کنکور دارد ، یعنی صبح ، یعنی پنج یا شش ساعت دیگر ، انگار خوب خوابیده و من چقدر مضطرب ام، لعنت به این اضطراب خاکستری…



بالاخره کار کانون زبان هم درست شد و من و محبوبه شاد و شنگول می رویم کلاس… ولی چقدر امروز استرس داشتم.



امشب دوربین را هم پس دادم ، اولین این که ممنون بابت این دو-سه هفته ای که دوربین پیش من بود و همینطور چقدر دلم یک دوربین می خواهد، یک دوچرخه هم دوست دارم که داشته باشم، خیلی هم دنبال دوچرخه رفتم اما خب ، بی پولی است دیگر، وقتی تنبل باشی و کار نکنی همین می شود سرانجام ات…



سمیه هم زنگ زد و در مورد ایران خودرو و مدرک و 12 قطعه عکس و فتوکپی شناسنامه یک چیز هایی گفت ، حالا شاید حرف اش را گوش بدهم ، اما تحلیل ام از کار کردن درست است، امروز به نتایج جالبی هم رسیدم و حس کردم این طور زندگی بهتر است ، واقعا من می خواهم هر روز از ساعت 7-8 صبح بروم تا 6-7 غروب؟ بعد نقاشی ام چه می شود؟ زبان ام؟ حالا تازه یک کمی فرانسه راه افتاده ام…


نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »