برای همه ی کودکانی که لالایی های روح مادران شان را زمزمه می کنند.


اگر چه ترانه های اش را هنوز حفظ نکرده

صدای اش را دوست داشت

این را از چشمانی می خوانم

که غصه ها را زیر شیطنت های دمادم اش پنهان می کند


اگر چه ترانه های اش را هنوز از رو می خواند

لحن صدای اش با آن همه سرفه که لحظه ها را می لرزاند

دوست داشت

این را از دل دل زدن پنهانی اش می فهم ام

که در لحظه رها می شود

و در روز ها بغض می کند

شب ها می بارد


اگر چشم های کوچک اش

مقابل این همه تنهایی

قرمز نمی شود

برای غروری ست که او دوانده در وجودش


اگر خواب های اش تنها نیست

برای حضور مداوم روح سبک و آزادی ست

که در خاطرات اش می چرخد

پروانه ای که رنگ هایش را

در ملایمت یک خواب کودکانه می پراکند


اگرچه او نیست

اما عطر تن اش را

می دمد در هوای کودکانه ی کودکی

که مادرش دیگر لالایی نمی گوید

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »