آفتابگردان

دستت را گذاشته ای لا به لای بالش و لحاف گلدارت…صورتت توی نرمی بالش فرو رفته،خواب می بینی شاید…

دستم را گذاشته ام زیر سرم، بالش را له می کنم، سقف، آسمانم می شود؛ صورتم را سمت تو چرخانده ام، آفتابگردان تو ام دیگر…

جاده هنوز به رسم این روز ها خشن و سفت و تب دار نبود، خاکی بود ، یعنی گلی بود توی آب و هوای شرجی شمال، کلاه حصیری را روی سرم می گذاشتم و هر روز به بهانه گل ها ، درخت ها ، جنگل ، کوه و دریا و خدا می داند که به بهانه تو ، خودم را به دست دشت و دریا می سپردم.

اسمم را می دانستی؟ یادم نمی آید ، نشنیده بودی ، اصلا من اسمی نداشتم که به تو بگویم ، همه ی من ، کاغذ ها و مداد و چهار- پنج رنگی بود که توی کیف کوچکم می گذاشتم. چند گل خشک و یک کیسه کوچک که صندوق جواهراتم بود..سنگ ها و صدف ها و میوه های خشک شده درختانی که نمی شناختم.

چرخیدی ، نزدیک تر شدی، حالا صدای نفست را هم می شنوم، هنوز دست هایت را دور کمر بالش حلقه کرده ای

می چرخم، طرف تو، می خواهم نزدیک تر باشم، اما باید فاصله ام را رعایت کنم، تو می گفتی شاید…

کلاه حصیری روی سرم ، تمام صورتم زیر سایه اش محو بود، همیشه، یک قلوه سنگ همراهت بود ، نه.. همگام ات بود ، قلوه سنگ اگر نبود یک چیزی پیدا می کردی که غل اش دهی، تکه چوب گردی..چیزی…

من محو گل بودم و مدادم هی سر می خورد روی کاغذ و رنگ ها عجله می کردند که خودشان را بپاشند روی کاغذ و طرح، به آرامش دعوتشان می کردم، اما قلب ام مدام می زد ، خودش را به سینه ام می کوبید ، این را کاری نمی توانستم بکنم. تو و سنگ ریزه ات غل می خوردید در جاده ، گلی بود اما صدایت را حس می کردم.روحت را حس می کردم.

تکان می خوری، چشم هایت را باز می کنی .

چشم هایم را آرام می بندم، نمی خواهم بدانی بیدارم و محو تماشایت ، مثل همه ی آن روز ها ، می خواهم ناب ترین تصاویر را از تو داشته باشم، بدون اینکه اخم کنی که چرا تا این ساعت بیدارم ، یا ناز کنی و مجبور شوم نازت را بخرم.

پشت پلک هایم می بینم ات، باز هم مست و خرامانی، جوانی از سر و رویت می بارد ، من زیرش می ایستم و شکوفه هایت را می بوسم. جاده برایت سطر های یک شعر مداوم اند. یک شعر نو پر از کلمات تازه.

هر روز رد می شوی ، تو و سنگ ریزه هایت ، از این سمت جاده که در افق من پیدا می شوی، تا آن سمت جاده ، که در افق ها گم می شوی، نشسته ام و پشتم به توست ، سرم اما جهت آفتاب ات می چرخد.

اسمم را می دانستی؟ نمی دانم ، هیچ وقت صدایم نکرده بودی ، من هم یادم نمی آید که تا آن روز اسمی داشتم .

تو کاملا چرخیده ای طرف من .

من می چرخم طرف تو.

چشم هایت را باز کرده ای

دیگر ترسی ندارم ، چشم هایم را باز می کنم و نگاهت می کنم. توی تاریکی شب، نوری که در چشمانت از خورشید بودن ات سرچشمه می گیرد می تابد روی صورتم ، گرم می شوم.

درست می رسی کنار جاده ، کنار من ، توی یک خط عمود ، کلاهم را بالاتر می گذارم، نگاهم می کنی ، اسمم را می پرسی… شانه بالا می اندازم…

صدایم می کنی، سلام می کنی: «سلام آفتابگردان»

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »