به من گفت : پیر زن 24 ساله

این درد لعنتی که از قلبم تیر می کشد پشت و از پشت سر می خورد روی ستون فقراتم و بعد و بعد زانوهایم می شود و انگار که آمده باشد شهربازی یکی یکی این وسیله های بازی را سوار می شود و عین خیالش نیست که من حالم بد است!

بدترین جای ماجرا این است که نمی دانم چه مرگم شده که این تلمبه لعتنی هی تالاپ تولوپ می کند و عاصی ام کرده ، آنقدر که امروز مجبور شدم بروم دکتر نوار قلب و قرص و این ها شده اند روزی ام.

گاهی وقت ها این تپش قلب اینقدر بد به سراغم می آید که کلافه ام می کند.

امروز که دکتر به من گفت پیر زن 24 ساله! بعدش هم نوار قلبم را دید گفت : هیچی نیست پیر زن! بعد هم کمی قرص داد برای آرام بودن به همراه مقدار زیادی توصیه ایمنی که دختر جان حرص نخور.

نه دیگر نمی شود. وقتی این صدا می پیچد توی گوشم ، این غر زدن ها ، آدم یک جایی از پا می افتد…این کتاب دفتر لامصب را گذاشتم جلویم که شروع کنم باز صدایی این رشته افکارم را پاره پاره کرد.. حواسم را پرت کرد.

از همه چیز می ترسم. از روز ها و شب ها و آدم ها، واقعا دلم می خواهد یک روز بدون دغدغه پایم را از این شهر لعنتی بگذارم بیرون، اما نمی شود که…نمی شود. مردم، از این فضاهای تکراری و سرد، این استرس هر روز بیشتر می شود ، تمرکزی ندارم..ذهنم پراکنده هست… نقاشی هایم تنها چیز هایی هستند که هنوز از من جاری می شوند و جان دارند. لبخندم را هم خودم باور نمی کنم چه برسد به تو….

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »