زمانی که هر لحظه ناقوسش به صدا در می آید که دیر شده ، عجله کن …


این نقاشی ها چقدر حالم را خوب می کنند.کاش می توانستم خودم را توی قوطی های رنگ گم کنم ، کاش می توانستم دنبال خودکار های مشکی ام که خط می کشد دور و بر رنگ ها بدوم ، کاش می توانستم از صبح تا شب نقاشی بکشم ، تو روبه رویم بنشینی و من نقاشی بکشم .

بعضی کار ها زمان را از ذهنم پاک می کنند . این جاست که حس می کنم چقدر اتفاق خوبی ست آن زمان که روح از بدن ، از کالبدی که درگیر زمان و مکان است خارج می شود و می تواند راحت بچرخد و ببیند و بشنود و بخندد، فقط چقدر حیف که آن جا چیزی برای کشیدن نیست، اصلا شاید کشیدن معنی نداشته باشد.

اما نقاشی با خودش مرا به خلسه عجیبی می برد که همان فارغ شدن از قید و بند زمان است.

زمانی که مرا می ترساند ، زمانی که دلهره ایجاد می کند، زمانی که هر لحظه ناقوسش به صدا در می آید که دیر شده ، عجله کن …

پ.ن : این گاو را دوست دارم….حس خوبی به من می دهد…آرامش رنگ هایی که در بدنش جاریست حالم را خوب می کند…آفرینش این ها را دوست دارم.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »