کاش می دانستم

کنارت که می نشینم
برای تمام » ندانم » هایم اشک می ریزم
برای اینکه
نمی دانم چگونه می توانم خوشحالت کنم
نمی دانم چگونه می توانم بگویم
» آقا، اجازه می دهید عاشق تان باشم؟ «

***
این ها را که می خوانی چیزی در من می جوشد
چیزی که این همه روز انتظارش را می کشیدم
حس دوست داشتنی حضور تو
هر چقدر کوتاه
هر چقدر ساده

***
برای تو که می نویسم
این حس دوست داشتنی ، از قلبم ، احساس ام
سر می خورد توی انگشت ها
و جاری می شود روی چشم هایت

***
کاش می دانستم
چگونه می شود قدر دست هایت را دانست
قدر آن گودی صورتت را در ابتدا و امتداد هر لبخند
تیزی چشم هایت
رنگ دوست داشتنی اش
وقتی از دریچه ی چشم هایت
می تابد
و انعکاس اش را
در لحظه هایم
به رخ تمام دنیا می کشد
دانست

***
کاش می دانستم
چگونه می توانم
تمام آن چه را در من می ریزی
این همه رنگ های رنگین کمانی را
به آسمان دوست داشتن مان بیاورم

***
زندگی ام را با حضور تو دوست دارم
کاش می دانستم
چگونه می توانم آفتابی اش کنم

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »