مرد مهربان من آمد

مردی با پوست سبزه اش روی آرزو هایم خوابید

با چشمان ریز و روشن اش به خنده هایم خندید

ساحل و باران و دریای ام را

با یک بغل رنگین کمان

یک آسمان آبی

و ابر های پنبه ای پوشاند

آن مرد با تمام سنگینی سبک اش

با تمام عظمتش

مثل ابرهای پنبه ای بزرگ

با وزش نسیم دریا

در آسمان رقصید

و من چه کودکانه از شادی هایش

رنگ خوشبختی را دیدم که توی رگ های زندگی ام جاری شده

مرد مهربان من آمد

گریه که کردم

انگشتش را گذاشت روی قطره های اشک

غم هایم روی گونه ها دود شد

غول چراغ جادو

به زندگی ام برگشت

و معجزه اش برای تمام دلتنگی های من

شادی های سبک هستی بود

شادی های خوشبو که توی خانه ام جاری شد

مرد مهربان من آمد

و من بی قرار ، دنبال پروانه های رنگارنگی که آرامش مرد

در آسمان خیالم

خدای شان بود

شادمانه

کودکانه

دویدم

شیطنت هایم را هنگام بوسیدن

روی تنش ریختم

مرد مهربان من آمد

با انگشت های شکلاتی ام

روی لب هایش شکوفه های شیرینی کشیدم

عاشقانه هایم را بوسه کردم

برای حس طعم شادی آور لب هایش

مرد مهربان من آمد

پیراهن توری پولک نشان نقره ای را

به تن شب های سیاه و تاریک ام پوشاند

دو تا پولک گذاشت روی چشم هایم

فرشته شب هایش شدم

صبح

صدایش کردم

مرد مهربان من بلند شو

به جشن صبح و نور برویم

دستش را به سوی خورشید برد

تکه ای از گرمایش را کند

گوشه ی موهایم آویزان کرد

شدم بانوی روزش

دستم غرق شد میان انگشت های مردانه اش

برای من امن ترین ستون های دنیا ساخت

برای دست های دخترک غمگینی

که نور داشت و تور

شب داشت و روز

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »