گربه و شیطان…….. The cat and the devil

چند روز پیش ، بچه گربه ای شکم پر از آب نبات برایت فرستادم ، اما شاید قصه گربه «بوژنسی » را نشنیده باشی!

«بوژنسی شهر کوچولوی قدیمی است که کنار ساحل «لوار «، دراز ترین رود فرانسه جا خوش کرده. روز خیلی پهن است، دست کم برای فرانسوی ها. به بوژنسی که می رسد ، آن قدر پهن می شود که اگر بخواهی از این دست به آن دست بروی باید کم کم هزار قدم برداری «

«گربه و شیطان » ِ جیمز جویس را امروز یکی از دوستان خوب به من داد! کتابی که حتی 10 دقیقه هم وقت نگرفت!

نقاشی ها و تصویر گری اش هم خوب بود!

امروز با واقعیت سختی زبان فرانسه برخورد کردم و خنده دار تر از همه چیز آن است که یک دفعه وسط خواندن یک متن فرانسه alt+shift می گیرم و زبانم یک دفعه انگلیسی می شود.

امروز هم رفته بودم 360 برای یکی از دوستان فرنگی مان که بنده خدا تایلندی هم هست در وبلاگش کامنت بگذارم، دیدم هرچه فکر می کنم خیلی از لغات ساده زبان انگلیسی هم یادم نمی آید…

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

پرنده

این نقاشی تقریبا بدون هیچ ایده ای تمام شد. دوستش دارم اما…

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

درنا

و وای اگر که کیک های درنا نبود

و سوپر مارکت جلوی خانه مان

و چای به عنوان یک نوشیدنی داغ

من تا به حال مرده بودم!

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

نا تمام است هنوز

27*45 Cm

این جا پرنده ی تنها و عاشقی

در انتظار ِ ….

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

گیتار و نی و مرتضی حنانه!

موسیقی ، نقاشی، کتاب و همه و همه ی این کار های دوست داشتنی در روز هایم جریان پیدا کرده باز.

حالم خوب است .

» دایره زنگی » را دیروز دیدم. فیلم خوبی بود ، در این اوضاع شلغم ترشی سینما ایران ، با آن فیلم فارسی های مدرن شده که چپ و راست به اکران در می آیند، » دایره زنگی » فیلمی بود که تقریبا تمامی سلایق و اهداف را تا حدودی در نظر گرفته بود.

به قول یکی از دوستان این فیلم » قورمه سبزی زندگی ایرانی » را خوب نشان می داد!

بعد از مدت ها رفتن به سینما ، خودش به تنهایی کار جالبی بود.

آنتونی گیدنز را هم می خوانم فعلا! به جاهای خوبی رسیده ام… می خواهم این یک مدت یک سری کتال های جامعه شناسی بخوانم تا احتمالا به روزنامه برگردم ، البته در همان نقش گذشته ام تحلیل و گزارش اجتماعی!

سر و صدای نمایشگاه کتاب هم کم کم بلند شده ! امیدوارم امسال دیگر با خیال راحت بروم نمایشگاه.

» گیتار و نی «

( نی : مسعود جاهد ) ( گیتار : فیروز ویسانلو ، جلیل شیخ زاده ) ( موسیقی : غلامرضا صنعتگر )

» آثاری از مرتضی حنانه «

سوغاتی های خوبی هستند در این اوضاع بی موسیقی بودن من!

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

چهار فصل




نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

دستان ات

یادم نمی رود

دستانت را کجا پیدا کردم

..

..

..

توی پیکان قراضه ای که

پشت چراغ قرمز ایستاده بود

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

گودی صورت ات

اعتراف می کنم

گودی صورت ات

در انتهای انحنای لب های ات

و تقاطع بوسه گاه من

زیباترین معجزه دنیاست

که عاشقانه هایم را

برای سرودن

تکرار می کند

اعتراف می کنم

دیوانه ات می شوم

وقتی میان تمام خواب ها

انگشتانم را به زیارت گودی صورت ات می بری

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

مروری بر بهداشت بلوغ دختران

امروز این کتاب کوچک و مختصر با زبانی ساده و معمولی را خواندم.کتابی که در پنج فصل تنظیم و تدوین شده است. تهیه و تنظیم آن توسط انجمن تنظیم خانواده جمهوری اسلامی ایران است.
اهمیت و توجه به مسائل جنسی و نوع و نحوه آموزش آن به کودکان و نوجوانان که شاید درگیر ترین قشر جامعه با این مسائل و موضوعات هستند ، سال هاست که آغاز شده، اما همچنان خطوط قرمزی که ناشی از فکر های نادرست و گاه نیز ناشی از محدودیت های دینی در پرداخت به این موضوعات است ، همواره مسائلی این چنینی را در پرده ای از ابهام باقی گذاشته است.
شاید برای کودک و نوجوان نسل امروز، دستیابی به اطلاعاتی در این زمینه به لحاظ رشد و توسعه و همینطور شکسته شدن بسیاری از تابو ها در رسانه های ایران بسیار آسان تر از دهه ی گذشته است که اغلب این اطلاعات تنها در جمع های دوستانه در مدارس قابل دسترسی بودند و بیشتر این مسائل نیز از صحت چندانی برخوردار نبودند زیرا تصورات کودکان و نوجوانان و خیال پردازی های آنان ، همچنین جدید بودن مطالب در ذهن آن ها باعث مخدوش شدن این دسته از اطلاعات می شد.
البته امروزه نیز این اطلاعات به راحتی قابل دسترسی نیست ، اما انتشار چندین کتاب در این زمینه و پرداختن به مسائل بهداشت جنسی در دیگر رسانه ها به خصوص رسانه های مکتوب این کمبود را جبران کرده ، اما کماکان این موضوع در رسانه های دیداری و شنیداری تابو ای است که به این راحتی شکسته نمی شود.
در هر صورت دیروز با کتاب » بهداشت بلوغ دختران » برخورد کردم ، هنگامی که یکی از نزدیکان که دختری 12- 13 ساله است مشغول مطالعه اش بود و این موضوع بسیار جالب بود که حتی خانواده ها چنین موضوعاتی را تا حدودی پذیرفته اند ، تا پیش از این خانواده و به خصوص والدین کمتر حاضر به قبول انجام وظیفه ای در این حیطه بودند و دلیلش را عدم خواست و میل شان برای راحت شدن فرزندشان در مورد بحث و گفتگو در این زمینه ها می دانستند و شاید ترس بزرگتر آن ها برای سوال های بزرگتر و تخصصی تری بود که امکان داشت در ذهن فرزندشان شکل بگیرد، این روز ها اما ورود کتاب و سایر مطبوعات به عنوان رسانه هایی بی سر و صدا و آرام توانسته تا حدودی این آشنایی را به کودکان و نوجوانان بدهد.
امروز این کتاب را خواندم و حس کردم که این کتاب پاسخ بسیاری از سوالاتی را که یک دختر در ذهن اش شکل می گیرد به ساده ترین شیوه ممکن در خود دارد.

شناسنامه کتاب:

مروری بر بهداشت بلوغ دختران

حوریه شمشیری میلانی، داود قطریفی، سعید حقیقی، روح الله قطریفی، خسرو رشید، هنگامه خسروانی، ماندانا تیرا، فاطمه گودرزی، حاجیه جعفری پردستی

تعداد صفحه: 44
نشر: سلمان (21 اسفند، 1384)
شابک: 964-95473-9-8
قطع کتاب: رقعی

نوشته شده در Uncategorized. 1 Comment »

مرا از این کشور بیرون بیاندازید!

– این که دقیقا از زندگی چی می خوام نمی دونم

– این که از عشق چی می خوام هم نمی دونم

– این که چرا دارم اینطور زندگی می کنم و از بطالت پر از دلمشغولی های کوچیک لذت می برم رو هم نمی دونم

اما می دونم که بی نهایت آرامش می خوام.

الان دقیقا نمی دونم چرا دارم این حرفا رو می زنم.

دبستان که بودم آرزوم بود منو از کلاس بیرون بیندازن..یعنی معلم از کلاس بیرون بندازه منو، اما هیچ وقت به آرزوم نرسیدم و با اینکه هیچ وقت تنبیه نشدم اما هوم تنبیه های کوچیک ناشی از شیطنت های بچه گانه رو هم محبور بودم تو کلاس تحمل کنم.

بعدش که بزرگتر شدم دلم می خواست منو از خونه بندازن بیرون ، اما نشد باید بمونم و هر چه قدر هم که داغ باشه آتیشش بسوزم. اصلا رفتن هیچ معنایی نداره

اما الان یه مدته که دلم می خواد از این کشور برم، نه با پای خودم ، دلم می خواد پرتم کنن بیرون. اینطوری دیگه وابستگی نمی مونه برام. این جا خیلی همه چیزش برام غریب شده ، حتی زبونش ، حتی آدماش ، حتی عشقش ، حتی کثافت کاری هاش . این جا همه چیزش بد شده برام. گفتم که دنبال بهشت نیستم ، فقط می خوام از این جهنم برم. واقعا تاسف باره که منه 24 ساله هیچ اختیاری ندارم. هنوز باید مثه یه بچه 5-6 ساله برای همه چیز اجازه بگیرم در حالی که اگه 5-6 سالم بود فوقش تمام ترس و ناراحتی و دلشوره و غم و غصه مامان و بابا ختم می شد به ترس از خوردن احته آلبالو خمس های مگسی و تمبر هندی های آشغالی! اما الان همه ی دغدغه شون ترس از سیگاری شدن و منه و هزار تا خلاف دیگه…

فقط گناهم اینه که دخترم و تو ایران زندگی می کنم. به همین سادگی. هنوز هم با این سن و سال وقتی می خوام از خونه برم بیرون باید دو در کنم و وقتی هم که بر می گردم کلی جواب پس بدم!

با این سن و سال با اینکه درسم تموم شده اونم سر وقت و بدون هیچ مشکلی اعم از افتادن و مشروطی و این چرت و پرتا ، اما باز بابام گیر داده که باید پرینت ریز نمرات تو بدی. این تهوع آوره ، این زندگی تهوع آوره. این جا تهوع آوره…

حتی وقتی میرم بیرون اینقدر پول تو جیبم نیست که حتی یه کتابی رو که دوست دارم بخرم ، این تهوع آوره ، این زندگی تهوع آوره.

حتما باید از ساعت 6 صبح برم مثل خر کار کنم تا ساعت 6 غروب و بعد بیام خونه بگیرم بخوابم و فردا تکرار مکررات…

این جا تهوع آوره ، برای من که دخترم تهوع آوره.

تندیس رو می خونم، سن همه ی اون هایی که زندگی نامه شون رو به عنوان نقاش، گرافیست ، تصویرگر ، سرامیست و …و سن کارهاشون رو با خودم مقایسه می کنم ، این اسف باره که شاید بتون بگم 99% این آدم ها تحصیل یا مدتی از زندگیشون خارج از ایران بوده.شاید اکثر اون ها از سال هایی از عمرشون که در کشور های دیگه بودن به عنوان سال هایی سخت نام بردن و یاد آوری کردن ، اما به واقع همه ی موفقیتشون و مرهون محیطی می دونن که همون مدت زمان کوتاه توش تحصیل کردن.

حالم از این خونه و از این دانشگاه و از این شهر و از این استان و از این کشور به هم می خوره. یه طورایی بیماری و خوره زبان یاد گرفتن دویده تو جونم ، نمی دونم حتی با زبان خودم هم می خوام قهر کنم . می خوام برم یه جایی که این همه تکرار تلخ نباشه . اینکه بتونم لذت ببرم.

در دوران تحصیلم در رشته مکانیک دانشکده فنی دانشگاه گیلان دوستی داشتم به اسم مارال که زبان خارجی را خوب نمی دونست ، سر هیچ کدوم از کلاس های هفت صبح حاضر نمی شد چون می خوابید. کلاس های 2بعد از طهر هم که مصادف با خواب بعد از ظهر بود را دو در می کرد بنا به یک اتفاق سال سوم که بودیم با خانواده اش به کانادا مهاجرت کرد.اوایل خیلی ناراحت بود اما وفتی خرداد سال گذشته برای مسافرت به ایران برگشت گفت که شاید در شیانه روز تنها 5-6 ساعت بخوابم اما زندگی ام هدف دارد!

واقعا این جا شاید با تنبلی و خوشگذرانی و چرت و پرت گویی خیلی به ما خوش بگذرد و فقط عده ای آن طور که دوست دارند زندگی کنند ، اما من این تن پروری ها را دوست ندارم. دلم می خواهد مرا از این کشور بیرون کنند ، چون با پای خودم نمی توانم بروم، به همان دلیل مسخره که همانا اجازه پدر است و بس!

و از همه بدتر وقتی دیوانه می شوم که شکایت اوضاع را به مادرم می کنم! در کمال خونسردی می گوید : » خوب همین دو – سه ساله تحمل کن ، از این خونه که رفتی راحت هر طور دلت خواست زندگی کن .» حق دارند این فیلم سازهای ایرانی که همه ی فیلم های در پیتشان به ازدواج ختم می شود ، چون انگار این اولین و آخرین راه خوشبختی ست! حالا اگر کسی نخواهد ازدواج کند چه؟! برود بمیرد ، هر کس به وظایف دین و گفته بزرگان عمل نکند برود بمیرد ، هر کس ازدواج نکند برود بمیرد. هر کس مشکل دارد برون بمیرد ، به بقیه چه که حتی اگر بخواهی به این راه حل ایرانی ازدواج هم عمل کنی همه چیز آنقدر دیوانه وار احمقانه است از مراسم در پیت و مضحک این سنت پسندیده تا وضعیت اجتماعی و اقتصادی که شوهرت آخرش اگر پول در نباشد باید تا آخر عمر آویزان این و آن شود برای کار و یا اگر پول داشته باشد زن و دختر مردم را بالا برود و بعد هم بیایند با قانون های من در آوردی که زن را …خودشان هم حساب نمی کنند این کارها را قانونی جلوه دهند! باید به این زندگی مزخرف خندید، اینکه بی بند و باریم و بعد اسم خودمان گذاشته ایم…! آن ها که به قول خیلی ها بی بند و بارند و آن طرف دنیا که همیشه جای فاسقان بوده زندگی می کنند حداقل خوبی کارشان این است که با این نام ها و کار ها خودشان را مسخره نمی کنند!

این که دلیل این زندگی مضحک را نمی فهمم دارم دیوانه می شوم. اینکه باید تمام پولم را بدهم به این مخابرات دیوانه می شوم ، اینکه پول ندارم کتاب بخرم دیوانه می شوم ، این که می روم adsl می گیرم با هزار بد بختی و قرض که غر غر پدر را نشونم به خاطر اشغالی تلفن و پولش – چون اجازه ندارم یک خط جدا در اتاقم داشته باشم – بعد هر دوره قبض تلفن 8000 تومان پول خدمات ویژه به خاطر اینترنت پر سرعت از جیب من فلک زده که حتی توی پول تاکسی ام مانده ام می دهم به این مخابرات… دارم دیوانه می شوم.

من حالم دارد به هم می خورد. بعد هی این آدم ها – پدر و مادر- می گویند که ما جوان بودیم از این کار ها نمی کردیم که..مگر همین پدر من نبود که از 16-17 سالگی تنها زندگی می کرد ، خوب مادرم 19 سالگی ازدواج کرد! حالا من هم باید ازدواج کنم تا… وای..حالم به هم می خورد.

از تماشای آلبوم ها و عکس ها هم، همین خانم های لخت و پتی عکس ها که در جشن های کوفتم آبان و زهرمارم شاهنشاهی چرت و پرت می رقصیدند برای من شده اند… از این ها حالم به هم می خورد وقتی می خواهند مرا راهنمایی کنند.

دلم می خواهد از این مملکت لعنتی برای همه چیز که ندارم بیرونم کنند ، آن جا حداقل باور می کنم که غریبه ام اگر بد بختم این جا اما این همه بدبختی را به گردن چه کسی بیاندازم؟

نوشته شده در Uncategorized. 3 Comments »