تیلدا تا اطلاع ثانوی این جا نیست ، این جاست

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

تا ابد از انحنای روشن انگشت هایت شعر گفت

می شود خندید

می شود یک بار از آیینه ها ترسید

می شود گاهی به جای رقص با سایه

پشت نور زرد شمع کوچکی خوابید

می شود شب را میان کلبه ای کوچک

با دو چشم خیس راهی کرد

صبح با شادی میان نور زرد روز

عشق را بر سبزی یک برگ جاری کرد

می شود از آب حوض کوچک خانه

آرزویی را گرفت و شادمان خندید

یا برای مرغ عشق کوچک ایوان

تا سحر مانند رگبار بهاری ، یک نفس بارید

می شود با دست های تو

تا ابد از انحنای روشن انگشت هایت شعر گفت

می شود در چشم های ساده ات

خستگی را از تن یک شاخه شست

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

من از این روزها می ترسم

حداقل برای دو ماه آینده باید هفته ای چند ساعت یک آدم جالب را تجربه کنم ، چند ماهی ست که دورا دور می شناسم اش ، اما خب ، چند هفته ای ست که همراه با یک گروه هفته ای چند ساعت کار و برنامه داریم.

بعضی وقت ها نه حرف هایی که در نبود یک فرد گفته می شود ، که حالت های روحی و روانی ، بحث ها و صحبت هایش باعث می شود خیلی بیشتر در موردش مطمئن شویم.

جدا از بحث های خاله زنکی ، برایم خیلی جالب است که بدانم بعضی از مردها چطور به درجاتی از رذالت می رسند ( گرچه این رذالت هم برای خودش تعریفی دارد) اما خب برایم جالب است که بیشتر روی حرف ها و رفتار این آدم ها کار و فکر کنم ، حالا چه فایده ای دارد ، می شود گذاشت به حساب بحث های خاله زنکی یا خیلی خوشبینانه تر جامعه شناسی خودمانی گروه های کوچک اجتماعی که در تعامل مستقیم با آن ها هستیم.

جالب این جاست که کار با این آدم ِجالب از یک طرف خیلی خوب و مفرح است و توانایی های زیادی در اداره یک گروه برای انجام کاری را دارد و از یک طرف رفتارش، حرف هایش و نوع نگاهش آزارم می دهد.

——————————————————

پ.ن: خدا به خیر کند وضع مارا

ایضن پ.ن: یعنی آخرش چه می شود؟ این روزها وقتی می بینم همه چیز دارد بدتر می شود می ترسم

ایضن ایضن پ.ن: پیری بد است اگر خرفتی هم همراهش باشد

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

تابستان

تابستان را دوست دارم، نه اینکه داغی اش را ، که روزهای آبی و آفتابی اش را که باد می وزد و پرده اتاق را می چسباند به سقف و کاغذ هایم پرت می شود توی هوا، اینکه بنشینم و بنویسم و چای داغ بنوشم توی هوای داغ، اینکه کولر روشن نباشد و من شر شر عرق کنم ، روی تختم کنار پنجره بنویسم و بخوانم و روزم را بگذرانم.

امروز یک چیزهایی مثل این هاست که دوست دارم و آماده ام این جا تا فقط لذتم را بنویسم و دوباره بروم پی کارم و دوباره شرشر عرق کنم و خوشحال باشم.

گرچه دلتنگی ها و دغدغه هایم تمامی ندارد، اما خب ، کمی استراحت بین دو نیمه هم لازم است گاهی، برای خنده، برای شادی ، برای تف توی صورت دنیا که دارد به غم هایت و اشک هایت می خندد و بعد آرام آرام آب شدن زیر چنگال هایش و رام شدن ، تا  انقلابی دوباره و برخاستن برای شاد بودن، تا نبردی دوباره با خودم برای شکست روزها.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

مرداد نیلوفری

این که چرا حاجی لک لک این جا نوشته ام.

+ جمعه رفته بودیم انزلی ، روز خوبی نبود ، یعنی اصلن خوب نبود ، توی ماشین طه داشت در مورد مردن حرف می زد و اینکه خودش و دوست هایش هر کدام دوست دارند چطور بمیرند و در چه حادثه ای و با چه کیفیتی!

از اینکه به مرگ فکر کنم زیاد خوشم نمی آید ، راستش می ترسم ، اما آن لحظه حس کردم دوست داشتنی ترین راه برای مردن من این است که سوار یک ماشین با سرعت خدا ، خودم را پرت کنم توی دریا ، از روی پل بزرگ انزلی و امیدوارم هیچ وقت از آب نگیرندم ، مثل ماهی ، کنار حواصیل ها ، کنار لنگر کشتی ها ، بمانم و از زندگی ام لذت ببرم. زندگی ام را همان جا زیر آب دوست داشته باشم…

—————————————————————————

و کاش آن روز هوا آفتابی باشد ، یک روز آفتابی انزلی ،مرداد باشد، اوایل مرداد که لی لی های آبی ، صورتی شان را توی مرداب پخش کرده باشند.

پ.ن : دلم برای روزهای خوبم تنگ شده.

نوشته شده در Uncategorized. 2 Comments »

من زود سقوط می کنم

دلم زیاد می گیرد، تو زیاد خاموشی، زیاد نیستی، تابستان زیاد دلگیر است، عشق من زیاد بزرگ است، گریه هایم زیاد است، تو کارهایت زیاد است، من حرف هایم زیاد است، من تنهایی ام زیاد است، من دلتنگی ام زیاد است، من درد هایم زیاد است، تو وقت ات زیاد نیست، من تحملم زیاد نیست، جمعه هایم زیاد احمقانه و مزخرف است، حالم بد است زیاد بد است.

روزهای زیادی ست که خواستم زیاد خوب باشم و همه چیز زیاد بد شد و من زیاد خواستم تحمل کنم و سختی ها اینقدر زیاد شد که زیاد بودن تحمل ام فایده ای نداشت ، همه چیز آنقدر زیاد شد که دیگر هیچ کس حوصله ام را نداشت و من با این همه دوست داشتن زیاد نشسته ام وسط یک تابستان زیادی دلگیر و زیاد و زیاد و زیاد گریه می کنم تا شاید این همه زیاد روزگار زیاد من تمام شود ، شاید تو زیاد دوست ام داشته باشی و وقت ات زیاد شود که من دیگر زیاد گریه نکنم و زیاد ناراحت نباشم و دیگر کسی اینقدر زیاد هر روز اذیت ام نکند و و از چیزی زیاد نترسم که تهش یک درد زیاد باشد.

کاش بشود که همه ی آدم ها زیاد راضی باشند و اذیت نکنند و زیادتر درک کنند و زیادتر خودخواه نباشند که من اینقدر زیاد به عقل و سن شان شک نکنم.

هیچ وقت آدم زیادی نبودم، اما این روزها احساس می کنم که زیادی ام ، یکی تبر گرفته و دارد با این همه زیادی های هست و نیست ریشه هایم را که زیاد نیستند می زند.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

دیفین باخیا

باد کولر بدجور هوای اتاق را سرد کرده بود، آرام و بی صدا روی صندلی چرمی ای کنج دیوار ،کنار یک گلدان دیفین باخیا نشسته بود، دست راستش روی زانوی پای راستش بود و پای چپش را دراز کرده بود، انگار که زانویی ندارد، دست چپش را مدام روی ران پا تا زانویش می کشید. صدای فیـــــس فیـــــــــس کشیدن دست روی شلوار زبر و صدای کولر توی هوای اتاق لشکر کشی می کردند. چشمش به منشی بود که پشت پیشخوان نشسته و مثل عروس سراسر سپید پوشیده و دارد تند تند چیزهایی می نویسند، هی سرش را بلند می کند و دور اتاق می چرخاند و دوباره سرش را می اندازد پایین و می نویسد ، یا جدول حل می کند یا پرونده بیمارها را کامل می کند. کم کم صدای دکتر از توی اتاقش بلند می شود و مریضی که با آه و ناله شرح حالش را توضیح می دهد، منشی هنوز سپید است و هنوز می نویسد ، دستش را تکیه می دهد روی دسته مبل پهلویی و سعی می کند بلند شود ، پای چپش را که به سختی تکان می خورد جمع می کند تا راست تر بایستد، منشی سپید پوشیده و هنوز می نویسد ، گاهی با تعجب به کاغذش نگاه می کند و دوباره شروع می کند، جلوتر که می رود خش خش مداد روی کاغذ منشی هم می پرد توی هوای اتاق ، نزدیک پیشخوان که می رسد منشی کاغذ هایش را زیر ورق روزنامه های روی پیشخوان پنهان می کند ،مرد آرام خم می شود روی پیشخوان  و سرش را می برد نزدیک سر منشی ، یک لحظه چشمش می دود روی شیشه میز پیشخوان و پرتره های آدم هایی را می بیند که همه روی همان صندلی کنار گلدان دیفین باخیا نشسته اند ، دوباره بر می گردد طرف منشی و آرام می پرسد : چقدر طول می کشد تا نوبتم شود؟

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

و باز هم ریحان

به » مرگ ، گاهی ریحان می چیند» فکر می کنم و نمی دانم به سرانجامی می رسد یا نه، سر و سامان داد یک برنامه بزرگ آن هم رد این اوضاع و آن هم به عنوان تجربه اول کمی بیشتر از کمی کار سختی ست و امیدوارم آنقدر ایده و دیده داشته باشم که بتوانم خوب برنامه ریزی کنم و امیدوارم کار هايم خوب شود

اسباب کشی به این خانه جدید کمی دلگیر کننده هست ، تا این جا، جا بیفتم کلی طول می کشد، اما تقصیر خود بلاگر بود که فراری ام داد این جا، وگرنه من حالا حالا ها رفتنی نبودم از این جا

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

مرگ گاهی ریحان می چیند

می خواهم برای «نقاش باشی» یک تصویر بکشم

همینطور»دندان شیری » را باید ویرایش کنم

و » مرگ گاهی ریحان می چیند» خیلی کند پیش می رود

خودم را باید برای یک آزمون تعيين سطح آماده کنم که نه روش هایش را می دانم و نه زبانش را

آدم که با یک دست چند تا هندوانه بلند کند می شود حکایت من

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

New words lead you to new world

4598_1147055406333_1525997936_30375983_4450783_n

I don’t know exactly which one is true?

: New world leads you to new words

Or

: New word leads you to new world

 

However, I am here to say something new, and find a new world or to find a new world with new and perfect words.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »